به کجا میخواندم
عباس قانع / فراشعر
از دفتر «نجواهای بیپایان»
دیریست
زمین بیمار است
و در آتش و دود
به خود میپیچد.
و ما
چون خوابرفتگانی در تبِ زمان
در آتش خویش
میسوزیم.
میهن
نامیست بر کاغذی خاکخورده
سرخفام
زخمِ صدایی خشکیده
در حنجرهٔ خاموش تاریخ.
نفرین بر بیداد
که هر نسل
نقابی تازه بر چهرهاش میکشد
تا ما
در گذر قرنها
زیر غبار خویش
محو شویم.
کسی در این ویرانه سرا نمیپرسد
چرا انسان
با همهٔ عقل خویش
اینهمه رنج را
تکرار میکند؟
بادِ سرد
بر دشت خونین میتازد
و از کنار گلهای سوخته
خاکسترِ آرزوها را
به افق میبرد؛
تا شاید
به گوش فریادرسی برسد.
اما دریغا
که افسانههای محنتبار
و کژاندیشیهای دیرپا
ما را
به سردخانههای توهم
کوچ می دهد
به سرزمینهایی
بینام و نشان…
و من
هنوز نمیدانم
در امتداد شب
این شعرِ ناخوانده
مرا
به کجا میخواند؟
عباس قانع








دیدگاهتان را بنویسید