
(یانیس ريتسوس)
زندگی تلخ است ژولیو
و من نمیتوانم آواز بخوانم
هنگامی که
در پس پنجره ی تنگ زندان
در پس گوش های آهنین
چهره های مبارزان فشرده است
در حال نگریستن به جاده
با اندکی درختچه های غبار گرفته ی فلفل
در حال گوش دادن
به صدای کودکی در بیرون نانوایی
و صدای سازدهنی غمناک غروب در پس تپه ها
در فرادست ها
قطار لاریسا سوت می کشد..
درون سوتش
عطر دشت های درو شده ی تسالی را حمل میکند
آخر،فکرش را بکن،
بیرون شب فرا برسد آرامگام
شبی یونانی همه شفافیت و صفا
چراغ ها
در آبجو فروشی های روباز بلوار آلکساندرا
روشن بشوند در هوا
عطری از ماهی ریزه های سرخ کرده
و هلو
و این چهره ها
همچنان فشرده شده
در پس میله ها باقی بمانند
همچنان که شاخکی
ستاره می چینند
که در خواب شان ببویند
بشنوند که نیرویشان
عاطل و بیکار
دنده های شان را بکاود
و بتراشد..
صدای گام زندانبان را
در دهلیز بشنوند
صدای چرخیدن کلید بزرگ را
در قفل در بشنوند
و یک نفس انتظار بکشند
آزادی و صلح را…
(یانیس ريتسوس)








دیدگاهتان را بنویسید