پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

ناصر اخوان یک چهره از زندگی‌هایی که تابستان سال ۶۷ در خاک شدند/ نسیم خاکسار

منتشر شده در سایت عصر نو

| ۱۴۰۵/۰۵/۲۸ – ۱۶:۰۲

برای  طیبه و آیدین عزیزم

شهریور هر سال، مرا به تابستان خونین سال ۶۷ و قتل‌عام زندانیان سیاسی در زندان‌های ایران می‌برد. ناصر اخوان یکی از گُل‌های سرخی بود که همراه دو دیگر گل سرخ از دوستان لنگرودی‌ام؛ زین العابدین کاظمی( عبدی) و حسین اقدامی در اوج شکوفایی به دست جلادان جمهوری اسلامی در تابستان سال ۶۷ از شاخه بر خاک افتادند. با او در زندان قصر، بند دو و سه، آشنا شدم. ناصر هفت سال از من جوانتر بود. دانشجوی سال آخر ادبیات زبان انگلیسی و بسیار جستجوگر و علاقمند به سینما و شعر و ادبیات. همین علاقمندی‌های او باعث دوستی ما در زندان شد. بعد از مدتی که محکومیت به حبس‌مان در دادگاه دوم اعلام شد، من را همراه زندانیانی که محکومیت‌شان از پنج سال به بالا بود به بند چهار و پنج زندان قصر منتقل کردند. پیش از آن و برای یک‌سالی که در بند دو و سه بودیم، من و ناصر یک برنامه کتابخوانی روزانه باهم داشتیم. روزی زمستانی وقتی در حیاط زندان قدم می‌زدیم، یک‌دفعه ناصر ایستاد و به جایی با دقت و کنجکاوی نگاه کرد. نپرسیدم چرا ایستاده و چه دیده است. گذاشتمش به حال خودش و به راه رفتن یا دور زدن در حیاط ادامه دادم.

در حیاط زندان یا می‌توان دور زد یا جایی را انتخاب کرد و بالا و پایین رفت. به هرحال وقتی برگشتم به همان نقطه که کنار هم راه می‌رفتیم دیدم هنوز ایستاده و دارد روبرویش را همچنان با کنجکاوی و ناباوری نگاه می‌کند. 

گفت: ببینم تو هم اون کلاغه را می‌بینی؟

تا آن وقت نه من و نه کسی دیگر، کلاغ و پرنده‌ای در حیاط زندان ندیده بودیم. گفتم: ناصر واقعا می‌گی یا شوخی می‌کنی؟

به عادت همیشگی‌اش قاه قاه بلندی زد و گفت: نه جان تو . خوب به اون شاخه نگاه کن. شاید تو هم مثل من کلاغه را روی اون ببینی.

وقتی با دقت به همان جا که ناصر اشاره می‌کرد نگاه کردم یک چیزی شبیه به کلاغ دیدم. اما کلاغ نبود. به نظرم رسید شاید و به احتمال زیاد کیسه پلاستیکی کوچک سیاه یا خاکستری رنگی باشد که باد از دست نگهبانی از روی پشت بام ربوده و چرخانده در هوا که به شاخه درخت گیر کرده است. نزدیک‌تر که رفتیم این هم نبود. بیشتر شکلی بیرون آمده از درهم شدن انتهای یکی دو شاخه بود که در چشم ناصر شده بود کلاغ. بعد که از درخت فاصله گرفتیم، دیگر از هیچ کلاغ یا پرنده‌ای پرهیبی دیده نمی‌شد. خودش به شوخی گفت: خیلی سینمایی بود. من هم در همراهی با او به شوخی گفتم: آره. می‌شه ازش در یک داستان هم استفاده کرد. 

بعدها بارها اتفاق می‌افتاد که وقتی به تنهایی در حیاط بند قدم می‌زدم، در همان نقطه، جایی که ناصر یکباره ایستاده بود، بایستم و به شاخه درخت نگاه کنم ببینم می‌شود کلاغی را دید یا نه. یکبار هم نشد که پرهیب چیزی شبیه به کلاغ یا پرنده‌ای بر آن شاخه ببینم.

از آخرین فیلم‌هایی که ناصر بیرون از زندان دیده بود فیلم “اودیسه ۲۰۰۱” از استانلی کوبریک بود. من این فیلم را ندیده بودم اما در تعریف و توصیف‌های او از این فیلم که در هربار تعریف، جنبه‌هایی تازه از آن را برایم تصویر و زنده می‌کرد، می‌توانستم چون کسی که فیلم را دیده با حرفهای او همراه شوم. 

البته بعدها، یادم نیست کی و کجا؟ وقتی این فیلم را دیدم قسمت اولش خیلی به دلم نشست. آن صحنه‌ای که انسانی میمون نما از میان استخوانهای باقیمانده از جانوران به کشف استفاده از استخوانی چون ابزار یا سلاحی برای جنگیدن نائل می‌شود.

میمون‌های کاشفِ این سلاح، بعد از کشف قدرتی که در این وسیله وجود دارد سعی می‌کنند میمون‌های دیگر را زیر فرمان خود دربیاورند و بعد از پیروزی و کشتن یکی از میمون‌های معترض، یکی از آن‌‌ها استخوان بلند توی دستش را پرتاب می‌کند در هوا و به آسمان. در همین پرتاب، ما از آن عصر دور می شویم و جهان بعدی فیلم آفریده می‌شود. محشر بود برایم این چند دقیقه از فیلم و در لحظه به لحظه‌ای که بقیه فیلم را می‌دیدم یاد ناصر می‌افتادم و حیرت و شگفتی‌اش در تعریف‌هایی که از این فیلم و از این بخش از فیلم داشت. بارها این صحنه را برایم تعریف کرده بود. 

نوشتن از ناصر، و پیوندش با سینما داستانی است طولانی. تنها به این مختصر بسنده می‌کنم که از کارگردان‌های دیگری که بعد از کوبریک مطلوب او بود، لوچینو ویسکونتی بود با فیلم‌های روکو و برادران و مرگ در ونیز. خوشبختانه من این دو فیلم را دیده بودم. ناصر در فیلم مرگ در ونیز کوشش ویسکونتی را نمایش تصویری عاشقانه از یک زیبایی ناب و مطلق می‌دید و من انحطاط روح هنرمندی که تنها به هنر ناب فکر می‌کند. جزییات گفتگوهایمان را به یاد نمی‌آورم. ای کاش حافظه‌ام یاری می‌کرد و می‌توانستم حرف‌های او را با همان لحن و کلماتی که بکار می‌ُبرد و همان طور که بود این جا می‌آوردم. اما نمی‌توانم.

با بیان این دو خاطره می‌خواستم از جهان حس و اندیشه و دل مشغولیهای هنری او چیزی گفته باشم. شاید روزی در داستانی با الهام از دوستی‌مان و شوق و ذوق او به سینما و ادبیات و فهمی که در شناختن سینما داشت تصویری زنده از او خلق کنم. همان طور که در داستان چرم کف پای عدید چهره بهزاد امیری دوان را آوردم. این‌ها مهم‌اند .چون وقتی از این نسل سخن گفته می‌شود، این جنبه زیبا از زندگی و شخصیت آنها نادیده گرفته و کنار گذاشته می‌شود. 

ناصر عاشق آوازهای پریسا بود که آن وقتها در میانه دهه پنجاه آواز و شیوه ترانه خوانی‌اش خیلی گُل کرده بود. به محض آن که از بلندگوی زندان یا از تلویزیون بند صدای پریسا با خواندن ترانه‌ی الا ای پیر فرزانه، غزلی از حافظ، توی حیاط زندان یا درون بند پخش‌ می‌شد دیگر ناصر را نمی‌دیدی. از بس به این آواز گوش داده و برای خودش در تنهایی به زمزمه خوانده بود بلد بود خوب و با همان ریتم آن را بخواند. ناصر، جان شیفته‌ای برای آموختن ادبیات و علوم انسانی داشت. وقتی پرتوی از آن را در وجود کسی در زندان می‌دید به سمتش کشیده می‌شد. بیشتر وقت‌ها با رضا مقصدی شاعر همشهری‌اش و شهرام قنبری در حیاط بند قدم می‌زد. رضا مقصدی شعرهای خودش و شعر شاعرانی را که از بر بود برای او می‌خواند و از آنها حرف می‌زد و شهرام که جامعه شناسی خوانده بود، در زمینه‌ی شناختش از این علم با او حرف می‌زد و تجربه‌های مطالعاتی‌اش را در ادبیات با او در میان می گذاشت. بارها در زندان از احترام وافرش به رضا مقصدی و شهرام قنبری برایم حرف زده بود.

با انتقال من و شهرام به بند حبس‌های سنگین از پنج سال به بالا و حبس ابدی‌های بند چهار و پنج و ششِ زندانِ قصر، ناصر از من و شهرام جدا شد. دیدار بعدی من با ناصر در زندان کارون اهواز در سال ۵۶ بود. در این سال با ورود نمایندگان صلیب سرخ و عفو بین‌الملل به زندان‌ها برای اطلاع از وضعیت زندانیان سیاسی، زندانیان این امکان را پیدا کرده بودند که تقاضا کنند آنها را به زندان‌های شهر محل سکونت‌شان منتقل کنند. دو یا سه ماهی از انتقال من به زندان اهواز می‌گذشت که یک دفعه و غیر‌مترقبه ناصر و دوست هم پرونده‌ی او، رضا پور احمد دانشجوی ادبیات انگلیسی، و یکی دو زندانی دیگر، جزو انتقالی‌های زندان قصر، وارد بند سیاسی زندان کارون شدند. رضا پوراحمد خانواده‌اش مثل خانواده من در آبادان سکونت داشت و تقاضای انتقال او به زندان اهواز برای من خیلی غریب نبود اما انتقال ناصر، بچه لنگرود، به آن جا واقعا من را شگفت زده کرد. این کار او را باید در شمار یکی دیگر از ویژگی‌های او آورد. ناصر فکر می‌کرد حالا که چند ماه یا یک سالی بیشتر یا کمتر به حبس‌اش باقی نمانده پس بهتر است که آن را با دوستان هم بند سابقش در زندان قصر بگذراند. بعد از یکی دو سال دوری از هم، از نو کتاب‌خوانی مشترکمان را از سر گرفتیم. این بار رضا پوراحمد هم که استعداد درخشانی در زمینه طنز داشت و با جوک و طنزهایش میان بچه‌های بند جایی مخصوص برای خودش باز کرده بود به جمع دونفری ما پیوست. وقتی مجموعه داستانهای بهرام صادقی را با هم می‌خواندیم رضا تصویرهای خلاق و خنده داری از چهره برخی شخصیت‌های داستان در ذهنش خلق می‌کرد و با تعریف و بزرگنمایی از آنها ما را می‌خنداند. من توانستم در زندان اهواز رمان معروف ویلیام فالکنر،As I lay dying را به انگلیسی با کمک و همراهی ناصر و رضا که زبان انگلیسی شان خوب بود بخوانم. با رفع محدودیت‌هایی که از سال ۵۶ به بعد در زندان برای ما فراهم شده بود هفتاد صفحه‌ای از این کتاب را هم به فارسی ترجمه کردم و به بیرون از زندان فرستادم که متاسفانه در وضعیت پر از آشوب بعد از انقلاب و  ترک آبادان و سکونت در تهران گم و گور شد.

ناصر وجودی شیفته برای کارهای جمعی در کمون زندان داشت و در حرکت‌های اعتراضی در زندان در برابر زندانبان‌ها روحیه‌ای بسیار قوی داشت. سال آخر زندانِ ما همراه شده بود با تظاهرات و راه پیمایی‌های اعتراضی مردم علیه حکومت شاه. نمایندگان در مجلس شورای ملی برای اولین بار به سیاست های دولت اعتراض و از بدرفتاریهای حکومت شاه انتقاد می‌کردند. در همان روزها وقتی اتفاق میدان ژاله رخ داد من و ناصر از رادیو کوچکی که در بند داشتیم خبرها را دنبال می‌کردیم. فریدون فرخزاد که در رادیو ایران یا رادیو تهران برنامه‌ای ویژه‌ای داشت یکباره میان برنامه‌اش با همان هیجانی که در صدایش بود، دلسوزانه خبر از احتمال کشته شدن مردم به خیابان آمده در میدان ژاله را داد. صدای او با همان هیجان و استمدادش از فرح پهلوی که شهبانو فرح خطابش می‌کرد و از او می‌خواست کاری کند جلو این خونریزی ها را بگیرد هنوز توی گوشم هست. برنامه مشترک کتابخوانی‌ها در زندان هم بهم خورد و کارمان بیشتر شد گوش دادن به اخبار از رادیوها و انتقال خبر به یکدیگر و بحث و نظر، تا این که نمی‌دانم کی و چند ماه بعد ناصر و رضا مدت حبس‌شان تمام شد و آزاد شدند. 

من دیگر ناصر را ندیدم تا بعد از انقلاب که به تهران آمدم و در این شهر ماندگار شدم. گاه پیش می‌آمد که وقتی ناصر سفری به تهران می‌کرد سری هم به من می‌زد. بعد از ازدواج او، رابطه خانوادگی هم پیدا کردیم. یکبار ناصر و همسرش طیبه، من و قدسی و بچه‌ها را دعوت کردند به مکان پدری ناصر در روستائی در لنگرود. اتفاقی شیرین و به یادماندنی در این سفر رخ داد. ناصر که انگار می‌خواست دانش و تجربه زیستنش را در این منطقه روستایی به رخ ما بکشد، هندوانه بزرگی را که از شهر با خودمان آورده بودیم از پشت صندوق عقب ماشین درآورد و با خود آورد به همان نقطه از باغ که همه دورهم نشسته بودیم و جلو چشم ما ناگهانی هندوانه را پرتاب کرد توی چاه آبی که وسط حیاط بود. در تعجب ما، که این چه کاری بود که کرده، گفت بگذار نیم ساعتی بماند بعد می‌بینید چقدر خنک می‌شود. بعد از نیم ساعتی که گذشت و ما منتظر که ناصر چگونه به همان راحتی که هندوانه را در چاه انداخته آن را بیرون می آورد، ایستاد بالای چاه، با طناب و دلوی در انتهای آن و چوبی در دست و افتاد به تلاش تا هندوانه را در دلو بیاندازد ولی موفق نمی‌شد. بالاخره بعد از مدتی تلاش و ترفند و با کمک یکی دو نفر از ساکنان آن خانه روستایی، هندوانه را از چاه بیرون آورد و همین موجب شد که تمام روز سر به سر ناصر بگذاریم و ادای او را در بیاوریم که با چه اطمینان به خودی هندوانه را پرتاب کرد در چاه و ایستاد روبروی به ما که خیال همه جمع باشد و بیرون آوردن آن هم به همین سادگی است.

ناصر شیفته کار جمعی بود و عشق به عدالت را در گوهر وجودی‌اش داشت.

چند سالی از انقلاب نگذشته، همراه با بخشی از کمیته تشکیلات کارگری سازمان فدایی( طرفداران بیانیه ۱۶ آذر) دستگیر و در تابستان سال ۶۷، با اینکه به چهار سال حبس محکوم شده و تنها دو سال به پایان زندانش باقی مانده بود، با ایستادگی برابر هیات مرگ، در زندان حکومت ارتجاع جمهوری اسلامی اعدام شد. سرو زیبایی که وجود او سرشار از شور زندگی و آموختن بود.

اوترخت. سپتامبر ۲۰۲۵       


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب