پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

کار نظری و فعالیت سیاسی در زندگی مارکس-نقدی بر نوشته رضا يونسی- صمد وکیلی

«دوره‌ای از زنده‌گی مارکس که از بیرون ممکن است بی‌عملی یا کناره‌گیری سیاسی به نظر برسد، در واقع دوره‌ای از عمیق‌ترین سازماندهی نظری بود. پس از شکست انقلاب‌های ۱۸۴۸، هنگامی که شرایط برای بازسازی یک سازمان سیاسی مناسب نبود، مارکس به جای آنکه سازمانی را پیشاپیش بر واقعیت تحمیل کند، به نقد اقتصاد سیاسی روی آورد.»

اگر این پاراگراف به تنهایی در مقاله آمده بود، می‌شد آن را فقط اشاره‌ای به تغییر شرایط فعالیت مارکس پس از شکست انقلاب‌های ۱۸۴۸ دانست. یعنی شرایط برای ادامه‌ی همان شکل از فعالیت تشکیلاتی یا سازمانی مهیا نبود. اما یونسی در ادامه می نویسد:

«گاه در شرایط خاص تاریخی، عقب نشستن از فعالیت سیاسی مستقیم، خود امکان نوع دیگری از عمل را فراهم می‌کند. یا در حقیقت ضرورت کاری مهمتر پا پس کشیدن از کار سازمانی را ایجاب می‌کند: سازمان دادن نظری واقعیتی که جنبش آینده باید آن را بشناسد.»

بنابراین منظور فقط این نیست که مارکس پس از شکست انقلاب‌ها وقت بیشتری برای کار نظری گذاشت. سخن صریحاً از «عقب نشستن از فعالیت سیاسی مستقیم» و «پا پس کشیدن از کار سازمانی» است. کار نظری مارکس نیز در اینجا به کاری برای جنبشی پیوند می‌خورد که در آینده خواهد آمد.

این برداشت در ادامه‌ی مقاله روشن‌تر می‌شود. یونسی می‌نویسد:

«جنبش هنگامی که بالفعل می‌شود، فرصت چندانی برای تولید بنیادی نظریه باقی نمی‌گذارد.»

و سپس نتیجه می‌گیرد:

«باید پیش از آنکه توفان جنبش‌ها فرا برسد، توان نظری لازم برای فهم آن وجود داشته باشد.»

سرانجام همین بحث به وظیفه‌ی امروز پیوند می‌خورد:

«در شرایطی که ممکن است جنبش‌هایی در پیش باشند، وظیفه اندیشمندان مارکسیست را نمی‌توان صرفاً در فراخوان دادن‌های هیجانی، پرداختن به قدرت‌های موجود، ساختن تشکیلات، بازتولید اشکال سازمانی گذشته و حتی حضور بالفعل در جنبش‌ها خلاصه کرد. مسئله بنیادی‌تر، سازماندهی نظری برای جنبش‌هایی است که ممکن است در راه باشند.»

یونسی در بخش‌های دیگری از مقاله تأکید می‌کند که «سازماندهی نظری نه رقیب سازمان سیاسی است و نه جایگزین آن» و سازمان سیاسی را نیز برای تحقق تاریخی یک جنبش ضروری می‌داند. اما این سخن تغییری در مسئله‌ای که اینجا مورد بحث است نمی‌دهد. بحث بر سر این نیست که او سازمان سیاسی را به طور کلی نفی می‌کند. مسئله این است که برای توضیح تجربه‌ی مارکس صریحاً از «عقب نشستن از فعالیت سیاسی مستقیم» و «پا پس کشیدن از کار سازمانی» سخن می‌گوید و سپس همین برداشت را به بحث جنبش‌های آینده و وظیفه‌ی امروز پیوند می‌زند.

حال باید دید زندگی مارکس چنین تصویری را تأیید می‌کند یا نه.

پس از شکست انقلاب‌های ۱۸۴۸ وضعیت فعالیت مارکس تغییر کرد. او در ۱۸۴۹ به لندن رفت و اتحادیه‌ی کمونیست‌ها نیز چند سال بعد منحل شد. بخش بزرگی از وقت مارکس از این دوره به بعد صرف مطالعه‌ی اقتصاد سیاسی شد. سال‌های طولانی در کتابخانه‌ی موزه‌ی بریتانیا به مطالعه و پژوهش پرداخت. و حاصل این مطالعات آثاری چون «گروندریسه»، «پیرامون نقد اقتصاد سیاسی» در ۱۸۵۹ و جلد نخست «سرمایه» در ۱۸۶۷‌ بود.

اما تغییر شرایط فعالیت و از میان رفتن یک سازمان معین را نباید به عقب‌نشینی مارکس از سیاست و جنبش موجود تبدیل کرد.

مارکس از ۱۸۵۲ همکاری با «نیویورک دیلی تریبون» را آغاز کرد و این همکاری تا ۱۸۶۱ ادامه یافت. برای این روزنامه درباره‌ی سیاست انگلستان و اروپا، بحران‌های اقتصادی، استعمار، هند، چین، روسیه، ایرلند، جنگ‌ها و تحولات سیاسی می‌نوشت. او از یک سو بخش بزرگی از وقت خود را صرف مطالعه‌ی اقتصاد سیاسی می‌کرد و از سوی دیگر مسائل جاری سیاسی و اقتصادی را دنبال می‌کرد و درباره‌ی آنها می‌نوشت.

بخشی از این نوشته‌ها مستقیماً به مبارزات جاری کارگران مربوط بودند. در ۱۸۵۳ درباره‌ی اعتصاب‌ها و ارزش کار نوشت، اعتصاب کارگران پرستون و خواست افزایش دستمزد آنها را دنبال کرد و درباره‌ی مقابله‌ی کارفرمایان با کارگران، اعتصاب‌ها و تعطیلی کارخانه‌ها مقاله نوشت. موضوع این نوشته‌ها جنبشی نبود که قرار بود در آینده پدید آید. او درباره‌ی مبارزاتی می‌نوشت که همان هنگام جریان داشتند.

روزنامه‌نگاری سیاسی البته با فعالیت سازمانی یکی نیست. اهمیت این بخش از فعالیت مارکس برای بحث حاضر نیز در این نیست که آن را جای فعالیت تشکیلاتی قرار دهیم. این فعالیت نشان می‌دهد که کاهش فعالیت سازمانی او پس از انحلال اتحادیه‌ی کمونیست‌ها به معنای کنار رفتن از سیاست جاری و مبارزات موجود کارگران نبود.

در همان سال‌ها کار نقد اقتصاد سیاسی نیز پیش می‌رفت. دست‌نوشته‌هایی که امروز با نام «گروندریسه» می‌شناسیم عمدتاً در سال‌های ۱۸۵۷ و ۱۸۵۸ نوشته شدند. خود مارکس نیز در مقدمه‌ی ۱۸۵۹ بر «پیرامون نقد اقتصاد سیاسی» به همکاری خود با «نیویورک تریبون» اشاره می‌کند و می‌نویسد که این کار موجب پراکنده شدن مطالعاتش می‌شد.(۱) بسیاری از مقاله‌های او به رویدادهای مهم اقتصادی در انگلستان و اروپا مربوط بودند و او را ناچار می‌کردند وارد جزئیات عملی مسائلی شود که بیرون از حوزه‌ی مستقیم مطالعات اقتصاد سیاسی‌اش قرار داشتند.

بنابراین در دهه‌ی ۱۸۵۰ با دو زندگی جداگانه‌ی مارکس روبه‌رو نیستیم: یکی دوره‌ی کنار رفتن از مسائل سیاسی و دیگری دوره‌ی کار نظری. شکل فعالیت او نسبت به سال‌های انقلاب ۱۸۴۸ تغییر کرده بود و سازمان پیشین نیز دیگر وجود نداشت، اما نقد اقتصاد سیاسی در شرایطی پیش می‌رفت که مارکس همچنان تحولات سیاسی و مبارزات کارگری زمان خود را دنبال می‌کرد.

از ۱۸۶۴ مسئله روشن‌تر می‌شود، زیرا از این تاریخ دیگر فقط با روزنامه‌نگاری سیاسی و پیگیری مبارزات جاری روبه‌رو نیستیم.

در سپتامبر همان سال انجمن بین‌المللی کارگران، یا انترناسیونال اول، تأسیس شد. مارکس از همان آغاز در آن حضور داشت، عضو شورای عمومی شد، «خطابه‌ی افتتاحیه» و قواعد اولیه‌ی آن را نوشت و در سال‌های بعد در تدوین اسناد، مواضع و جهت‌گیری‌های سیاسی شورای عمومی نقش مهمی داشت. انترناسیونال سازمانی بود که بخش‌هایی از جنبش کارگری کشورهای مختلف را به یکدیگر متصل می‌کرد و مسائل عملی جنبش کارگری، از اعتصاب‌ها و اتحادیه‌ها تا سازمان سیاسی و مبارزات بین‌المللی، در آن مطرح می‌شد.(۲)

زمان این فعالیت اهمیت دارد. انترناسیونال در ۱۸۶۴ تشکیل شد و جلد اول «سرمایه» در ۱۸۶۷ منتشر شد. یعنی فعالیت مارکس در انترناسیونال درست در سال‌های پایانی کار او بر جلد اول «سرمایه» جریان داشت.

نمونه‌ی سال ۱۸۶۵ هم‌زمانی این دو فعالیت را به خوبی نشان می‌دهد. جان وستون، یکی از اعضای شورای عمومی انترناسیونال، استدلال می‌کرد که افزایش عمومی دستمزد نمی‌تواند وضعیت کارگران را بهبود دهد. این بحث مستقیماً به مبارزه‌ی اتحادیه‌های کارگری برای افزایش دستمزد مربوط بود. مارکس در شورای عمومی به او پاسخ داد و سخنرانی‌های او بعدها با عنوان «مزد، قیمت و سود» منتشر شدند.(۳)

مارکس در نامه‌ی ۲۰ مه ۱۸۶۵ به انگلس درباره‌ی همین بحث می‌نویسد که باید به وستون پاسخ دهد، اما ادامه‌ی کار روی کتابش را مهم‌تر دانسته و فرصت نکرده است پاسخ خود را به طور کامل آماده کند. با این حال در جلسه شرکت کرد و به بحث پاسخ داد. این نمونه نشان می‌دهد که مارکس میان وظایف مختلف خود اولویت تعیین می‌کرد، اما اولویت دادن به کار روی «سرمایه» به معنای کنار گذاشتن فعالیت در شورای عمومی نبود.

نامه‌ی ۲۳ اوت ۱۸۶۶ او به لودویگ کوگلمان نمونه‌ی روشن دیگری است. مارکس می‌گوید نمی‌تواند در کنگره‌ی ژنو انترناسیونال شرکت کند و کاری را که با کتابش انجام می‌دهد برای طبقه‌ی کارگر مهم‌تر از کاری می‌داند که شخصاً می‌تواند در هر کنگره‌ای انجام دهد. این سخن نشان می‌دهد که مارکس برای کار نظری خود اهمیت بسیار زیادی قائل بود و در مواردی آن را بر حضور شخصی در یک فعالیت معین مقدم می‌دانست.(۴)

اما این نامه نیز شاهدی بر «پا پس کشیدن از کار سازمانی» نیست. مارکس در همان نامه از وقتی سخن می‌گوید که صرف کارهای مقدماتی کنگره‌ی ژنو کرده است. او از فعالیت انترناسیونال کنار نرفته بود؛ برای کنگره کار می‌کرد، اما حضور شخصی خود در ژنو را در آن شرایط مهم‌تر از ادامه‌ی کار بر کتاب نمی‌دانست.

فرق میان این دو روشن است. یک چیز این است که کسی در میان وظایف سیاسی، سازمانی و نظری خود اولویت تعیین کند و گاهی یکی را بر دیگری مقدم بداند؛ چیز دیگری است که گفته شود «ضرورت کاری مهمتر پا پس کشیدن از کار سازمانی را ایجاب می‌کند». آنچه در فعالیت مارکس می‌بینیم اولی است.

فعالیت سیاسی و سازمانی مارکس پس از انتشار جلد اول «سرمایه» نیز ادامه یافت. در قطعنامه‌ی کنفرانس لندن درباره‌ی کنش سیاسی طبقه‌ی کارگر، که مارکس و انگلس در تدوین متن نهایی آن نقش داشتند، آمده است:

«… با توجه به اینکه در برابر این قدرت جمعی طبقات دارا طبقه‌ی کارگر نمی‌تواند مانند یک طبقه عمل کند مگر با تشکل یافتن در قالب یک حزب سیاسی، حزبی متمایز از، و در تقابل با، همه‌ی حزب‌های قدیمی وابسته به طبقات دارا؛ نظر به اینکه این تشکل طبقه‌ی کارگر در قالب یک حزب سیاسی برای تضمین پیروزی انقلاب اجتماعی و غایت نهایی آن ـ محو همه‌ی طبقات ـ ضروری است؛

با توجه به اینکه آن ترکیب نیروها که پیش از این از بطن مبارزات اقتصادی طبقه‌ی کارگر برآمده است باید در عین حال نوعی اهرم در خدمت مبارزات این طبقه علیه قدرت سیاسی زمین‌داران و سرمایه‌داران باشد؛

کنفرانس به اعضای بین‌الملل متذکر می‌شود که:

در مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر، جنبش اقتصادی و کنش سیاسی این طبقه پیوندی ناگسستنی دارند.»(۵)

این قطعنامه که در سپتامبر ۱۸۷۱، پس از شکست و سرکوب کمون پاریس، تصویب شد، نشان می‌دهد که مارکس همچنان در انترناسیونال درگیر بحث سازمان سیاسی و کنش سیاسی طبقه‌ی کارگر بود.

اما شاید جالب‌ترین سند برای بررسی برداشت رضا یونسی همان سندی باشد که خود او در پایان مقاله‌اش از آن نقل می‌کند. یونسی از نامه‌ی مارکس به زیگفرید مایر این جملات را می‌آورد:

«من به مردان باصطلاح “عمل‌گرا” و درایت آن‌ها می‌خندم. اگر کسی می‌خواست مثل یک گاوِ باشد، می‌توانست به رنج‌های بشریت پشت کرده و از اندوخته‌ی خود مراقبت کند. اما اگر من بدون آنکه سرانجام کتابم را دستکم به‌صورت دست‌نوشته تکمیل کنم هلاک شده بودم، واقعاً می‌بایست خود را بی‌عمل می‌پنداشتم.»

این جملات از نامه‌ی ۳۰ آوریل ۱۸۶۷ مارکس به مایر گرفته شده‌اند؛ یعنی چند ماه پیش از انتشار جلد اول «سرمایه». اما متن کامل نامه برای فهم همین جملات اهمیت دارد.

مارکس در آغاز نامه به مایر می‌نویسد:

«اینکه بدانم مردی توانا و پایبند به اصول به حزب ما پیوسته است، برایم بدترین سختی‌ها را جبران می‌کند.»(۶)

بعد توضیح می‌دهد که چرا به نامه‌های او پاسخ نداده است:

«چون هر لحظه در یک قدمی مرگ بودم. بنابراین ناچار بودم هر فرصتی را که توان کار داشتم به کار گیرم تا اثرم را به پایان برسانم.»

زمینه‌ی سخنان مارکس درباره‌ی «مردان اهل عمل» همین است. او به شدت بیمار بوده و بیم آن داشته است که پیش از تمام کردن اثری که سال‌ها روی آن کار کرده بمیرد. به همین دلیل هر زمانی را که توان کار داشته صرف تمام کردن کتاب کرده است.

اما نامه بعد از جملاتی که یونسی نقل می‌کند ادامه دارد. مارکس پس از توضیح درباره‌ی انتشار «سرمایه» مستقیماً به انترناسیونال می‌پردازد:

«اما درباره‌ی انجمن بین‌المللی کارگران: این انجمن در انگلستان، فرانسه، سوئیس و بلژیک به قدرتی بدل شده است. تا جایی که می‌توانید، شاخه‌های بیشتری از آن در آمریکا تشکیل دهید.»

سپس درباره‌ی حق عضویت، شعبه‌ها و کنگره‌ی آینده‌ی انترناسیونال در لوزان اطلاعات می‌دهد و از مایر می‌خواهد درباره‌ی وضعیت آمریکا و اوضاع عمومی برایش بنویسد.

اگر نامه کامل خوانده شود، چند جمله‌ی مربوط به «مردان اهل عمل» را نمی‌توان شاهدی بر «پا پس کشیدن از کار سازمانی» دانست. مارکس در همان نامه‌ای که از ضرورت تمام کردن «سرمایه» سخن می‌گوید، از مخاطب خود می‌خواهد برای گسترش انترناسیونال در آمریکا شعبه‌های بیشتری تشکیل دهد.

یعنی مارکس نمی‌پذیرد که فقط فعالیت فوری سیاسی «عمل» شمرده شود و کار نظری کاری غیرعملی تلقی شود. تمام کردن «سرمایه» را نیز کاری برای مبارزه‌ی اجتماعی می‌داند. اما دفاع از اهمیت کار نظری با کنار رفتن از فعالیت سیاسی و سازمانی یکی نیست.

فعالیت‌های بعدی مارکس نیز رابطه‌ی میان نظریه و جنبش را نشان می‌دهد. او «جنگ داخلی در فرانسه» را در ۱۸۷۱ در واکنش به کمون پاریس و به عنوان خطابیه‌ی شورای عمومی انترناسیونال نوشت. چند سال بعد، «نقد برنامه‌ی گوتا» را در ارتباط با برنامه‌ای نوشت که قرار بود مبنای وحدت دو جریان جنبش سوسیالیستی آلمان باشد.(۷) در هر دو مورد، مسائلی که در جنبش‌های موجود پدید آمده بودند، موضوع کار نظری و مداخله‌ی سیاسی مارکس شدند.

از اینجا می‌توان به ادعای دیگری در مقاله‌ی یونسی بازگشت:

«جنبش هنگامی که بالفعل می‌شود، فرصت چندانی برای تولید بنیادی نظریه باقی نمی‌گذارد.»

اگر منظور این باشد که در شرایط بحران و تحولات سریع سیاسی فرصت پژوهش طولانی و کاری مانند پژوهش چندین‌ساله‌ی مارکس بر نقد اقتصاد سیاسی محدود می‌شود، می‌توان این نکته را پذیرفت. اما رابطه‌ی نظریه و جنبش در فعالیت مارکس را نمی‌توان به این صورت درآورد که نظریه پیشاپیش تولید می‌شود و سپس جنبش آینده از آن استفاده می‌کند.

«مزد، قیمت و سود»، «جنگ داخلی در فرانسه» و «نقد برنامه‌ی گوتا» از نظر دامنه و نوع کار نظری با «سرمایه» یکسان نیستند. اما این آثار نشان می‌دهند که مسائل نظری مارکس فقط پیشاپیش و مستقل از جنبش شکل نمی‌گرفتند. مبارزات و تجربه‌های جنبش کارگری نیز مسائلی را در برابر او قرار می‌دادند که به موضوع کار نظری و سیاسی‌اش تبدیل می‌شدند. رابطه‌ی نظریه و جنبش در فعالیت مارکس در هر دو جهت جریان داشت: کار نظری به شناخت جنبش کمک می‌کرد و تجربه‌ی جنبش نیز مسائل تازه‌ای برای کار نظری پیش می‌کشید.

سرآخر

در این نوشته کوشیدم بر اساس زندگی و فعالیت سیاسی و سازمانی مارکس نشان دهم که برداشتی که رضا یونسی از رابطه‌ی کار نظری و فعالیت سیاسی مارکس ارائه می‌کند، با آنچه مارکس در عمل انجام می‌داد سازگار نیست. مارکس بخش بزرگی از زندگی خود را صرف کار نظری و به‌ویژه نقد اقتصاد سیاسی کرد و در مواردی نیز این کار را بر برخی فعالیت‌های فوری مقدم دانست. اما این اولویت به معنای «عقب نشستن از فعالیت سیاسی مستقیم» یا «پا پس کشیدن از کار سازمانی» نبود.کار نظری و فعالیت سیاسی در زندگی او در پیوند با مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر و رهایی آن قرار داشتند.

انگلس در ۱۷ مارس ۱۸۸۳، در سخنرانی بر مزار مارکس، درباره‌ی او گفت: «مارکس پیش از هر چیز یک انقلابی بود.»(۸)

زیرنویس‌ها

۱- مارکس در مقدمه‌ی ژانویه‌ی ۱۸۵۹ بر «پیرامون نقد اقتصاد سیاسی» ضمن اشاره به همکاری خود با روزنامه‌ی «نیویورک تریبون» می‌نویسد که این کار او را ناچار به آشنایی با جزئیات عملی‌ای می‌کرد که بیرون از حوزه‌ی اقتصاد سیاسی قرار داشت و موجب وقفه در مطالعات اقتصادی او می‌شد.

۲- بازتاب حضور انترناسیونال در جنبش کارگری اروپا را می‌توان در ادبیات آن دوره نیز دید. امیل زولا در رمان «ژرمینال» به انترناسیونال و نقش آن در پیوند دادن مبارزات کارگران در کشورهای مختلف اشاره می‌کند. در جریان اعتصاب معدنچیان، امکان پیوستن آنان به انترناسیونال و برخورداری از حمایت کارگران دیگر کشورها نیز مطرح می‌شود. اگرچه «ژرمینال» در ۱۸۸۵ منتشر شد، وقایع رمان در سال‌های ۱۸۶۶ و ۱۸۶۷ و در دوره‌ی فعالیت انترناسیونال اول می‌گذرد.

۳- مارکس سخنرانی‌هایی را که بعدها با عنوان «مزد، قیمت و سود» منتشر شد، در جلسات شورای عمومی انترناسیونال اول در ۲۰ و ۲۷ ژوئن ۱۸۶۵ در لندن ارائه کرد. این سخنرانی‌ها در پاسخ به دیدگاه‌های جان وستون درباره‌ی افزایش دستمزد و نقش اتحادیه‌های کارگری بود. متن این سخنرانی‌ها در زمان حیات مارکس منتشر نشد و نخستین بار در ۱۸۹۸ با عنوان «مزد، قیمت و سود» انتشار یافت.

۴- مارکس در نامه‌ی ۲۳ اوت ۱۸۶۶ به لودویگ کوگلمان می‌نویسد: «با آنکه وقت زیادی را صرف کارهای مقدماتی کنگره‌ی ژنو می‌کنم، نمی‌توانم و نمی‌خواهم به آنجا بروم، زیرا برایم ممکن نیست کارم را برای مدتی طولانی متوقف کنم. من بر این باورم که با این کار، برای طبقه‌ی کارگر کاری بسیار مهم‌تر از هر آنچه شخصاً بتوانم در هر کنگره‌ای انجام دهم، انجام می‌دهم.»

۵- از کتاب «اسناد بین‌الملل اول»، ترجمه‌ی مراد فرهادپور و صالح نجفی، ص ۶۶.

۶- تعبیر «حزب ما» در اینجا لزوماً به معنای یک حزب سیاسی با ساختار امروزی نیست. اما روشن است که مارکس خود را متعلق به یک جنبش سیاسی می‌داند و از پیوستن مایر به آن خوشحال است.

۷- مارکس «نقد برنامه‌ی گوتا» را در مه ۱۸۷۵، در آستانه‌ی کنگره‌ی وحدت سوسیالیست‌های آلمان نوشت. این کنگره از ۲۲ تا ۲۷ مه ۱۸۷۵ در گوتا برگزار شد و در آن جریان آیزناخ به رهبری آگوست ببل و ویلهلم لیبکنشت با جریان لاسالی متحد شدند و حزب سوسیالیستی کارگران آلمان را تشکیل دادند. «نقد برنامه‌ی گوتا» در زمان حیات مارکس منتشر نشد و انگلس آن را نخستین بار در ۱۸۹۱ منتشر کرد.

۸- فریدریش انگلس، سخنرانی بر مزار کارل مارکس، گورستان هایگیت لندن، ۱۷ مارس ۱۸۸۳. انگلس در این سخنرانی گفت: «مارکس پیش از هر چیز یک انقلابی بود.»

۱۰ سپتامبر ۲۰۲۶

مقاله رضا یونسی را می توانید اينجا بخوانید.

https://akhbar-rooz.com/2026/09/14/64556/

برگرفته از سایت اخبار روز

تاریخ بازنشر:

۱۴ سپتامبر ۲۰۲۶


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب