
پاسخ یا توجیه؟
نوشتهی صمد وکیلی
رضا یونسی در پاسخ به نقد من، مقالهی تازهای با عنوان «سازماندهی نظری و مسئله رابطه نظریه، سیاست و سازمان» نوشته است. او در همان آغاز نکتهای را میپذیرد که یکی از محورهای اصلی نقد من بر مقاله قبلی او بود. مینویسد:
«اگر عباراتی مانند “عقب نشستن از فعالیت سیاسی مستقیم” یا “پا پس کشیدن از کار سازمانی” به معنای کنارهگیری مارکس از سیاست جاری، مبارزات کارگری یا هرگونه فعالیت سازمانی فهمیده شود، چنین برداشتی با واقعیت زندهگی مارکس سازگار نیست.»
پذیرش این موضوع مهم است، زیرا عبارات بهکاررفته در مقاله اول او دقیقاً چنین معنایی میدادند. من نیز برای نشان دادن ناسازگاری این روایت با زندگی مارکس، به فعالیتهای سیاسی و سازمانی او در همان سالهایی پرداختم که او آنها را دورهی «عقب نشستن از فعالیت سیاسی مستقیم» و «پا پس کشیدن از کار سازمانی» توصیف کرده بود.
اما یونسی پس از پذیرفتن اینکه چنین برداشتی با واقعیت زندگی مارکس سازگار نیست، بلافاصله میافزاید: «اما مسئله مقاله من اساسا این نبود.» سپس توضیح میدهد: «من نگفتهام مارکس در دهه پنجاه و شصت قرن نوزدهم سیاست را کنار گذاشت یا از جنبشهای موجود جدا شد. سخن بر سر این بود که مارکس حاضر نشد در شرایطی که شکل سازمانی پیشین دیگر ضرورت تاریخی خود را از دست داده بود، صرفا برای حفظ تصور “عمل سیاسی”، همان شکل را بازسازی کند.»
اگر مقاله نخست یونسی همین را میگفت، نقد من نیز متوجه چنین ادعایی نمیشد. اما صورتبندی او در آن مقاله چیز دیگری بود. او مینویسد: «گاه در شرایط خاص تاریخی، عقب نشستن از فعالیت سیاسی مستقیم، خود امکان نوع دیگری از عمل را فراهم میکند. یا در حقیقت ضرورت کاری مهمتر پا پس کشیدن از کار سازمانی را ایجاب میکند: سازمان دادن نظری واقعیتی که جنبش آینده باید آن را بشناسد.» نقلقولهایی نیز که در آن مقاله میآورد، برای اثبات همین ادعاست.
تفاوت دو صورتبندی روشن است. «بازسازی نکردن یک شکل سازمانی که ضرورت تاریخی خود را از دست داده» یک چیز است و «عقب نشستن از فعالیت سیاسی مستقیم» یا «پا پس کشیدن از کار سازمانی» به دلیل ضرورت کاری مهمتر، چیزی دیگر. اولی درباره خودداری مارکس از احیای یک سازمان تاریخی معین است؛ دومی از تجربه مارکس نتیجهای عامتر درباره نسبت کار نظری با فعالیت سیاسی و سازمانی میگیرد. نمیتوان این دو را هممعنا گرفت.
مهمتر اینکه این تمایز را من اکنون، پس از پاسخ تازه یونسی، مطرح نمیکنم. در نقد قبلی خود نوشته بودم:
«اگر این پاراگراف به تنهایی در مقاله آمده بود، میشد آن را فقط اشارهای به تغییر شرایط فعالیت مارکس پس از شکست انقلابهای ۱۸۴۸ دانست. یعنی شرایط برای ادامهی همان شکل از فعالیت تشکیلاتی یا سازمانی مهیا نبود.»
و در ادامه، پس از نقل عبارات خود او، نوشته بودم:
«بنابراین منظور فقط این نیست که مارکس پس از شکست انقلابها وقت بیشتری برای کار نظری گذاشت. سخن از “عقب نشستن از فعالیت سیاسی مستقیم” و “پا پس کشیدن از کار سازمانی” است.»
با این حال، یونسی به جای آنکه تفاوت میان صورتبندی پیشین خود و آنچه اکنون میگوید را بپذیرد، صورت مسئله را تغییر میدهد و صورتبندی تازه را همان منظور پیشین خود معرفی میکند. در مقاله نخست سخن از «عقب نشستن از فعالیت سیاسی مستقیم» و «پا پس کشیدن از کار سازمانی» بود؛ اکنون سخن از خودداری مارکس از بازسازی یک شکل سازمانی سپریشده است. یعنی خود ادعا تغییر کرده است. او به جای تصحیح سخن پیشین خود، میکوشد تفاوت میان دو صورتبندی را کمرنگ کند و صورتبندی تازه را صرفاً توضیح همان سخن پیشین جلوه دهد. مسئله را نیز چنان طرح میکند که گویا تفاوت موجود نه میان آنچه پیشتر نوشته و آنچه اکنون میگوید، بلکه میان منظور او و برداشت من از مقاله قبلیاش است.
پاسخ یونسی به این تغییر صورتبندی محدود نمیشود. او برای توضیح و دفاع از صورتبندی تازه خود، این بار به چند نامه از مارکس استناد میکند. باید دید این اسناد چه چیزی را نشان میدهند: آیا مارکس به دلیل اولویت کار نظری از «کار سازمانی» پا پس کشید، یا در شرایط معینی از بازسازی سازمانی مشخص که دوران آن را پایانیافته میدانست خودداری کرد؟
مهمترین سند تازهای که او ارائه میکند، نامه ۲۹ فوریه ۱۸۶۰ مارکس به فردیناند فریلیگرات است. مارکس در این نامه توضیح میدهد که پس از انحلال «جمعیت کمونیستی» در نوامبر ۱۸۵۲ دیگر عضو هیچ جمعیت علنی یا مخفی نبوده است. سپس به پیشنهاد احیای جمعیت قدیمی اشاره میکند و میگوید مطالعات نظری خود را برای طبقه کارگر مفیدتر از سروکله زدن با تشکیلاتی میداند که دوران آنها در قاره اروپا به سر آمده است. یونسی همین بخش را نقل میکند: «وقتی به من پیشنهاد تجدید سازماندهی جمعیت قدیمی شد، من پاسخ دادم که از سال ۱۸۵۲ به هیچ تشکیلاتی وابستگی نداشته و قویا معتقدم که پژوهشهای نظریام برای طبقهی کارگر کاربرد بیشتری دارد تا سروکله زدن با تشکیلاتی که دورانش در اروپا به سرآمده است.»
این نامه نه صورتبندی مقاله نخست یونسی، بلکه صورتبندی تازه او را تأیید میکند. مارکس نمیگوید کار نظری مهمتر شده بود و از این رو باید از «کار سازمانی» پا پس میکشید. سخن او مشخص است: پیشنهاد بازسازی یک تشکیلات معین را رد میکند، زیرا آن را متعلق به دورهای سپریشده میداند و پژوهش نظری خود را مفیدتر از صرف وقت برای احیای آن میبیند.
خودداری از بازسازی سازمانی که دوران تاریخی آن سپری شده، با «پا پس کشیدن از کار سازمانی» یکسان نیست.
فعالیت بعدی مارکس این تمایز را روشنتر میکند. تنها چهار سال بعد، با تأسیس انجمن بینالمللی کارگران در ۱۸۶۴، مارکس وارد فعالیت سازمانی گستردهای شد: عضو شورای عمومی شد، «خطابه افتتاحیه» و قواعد اولیه را نوشت و در سالهای بعد در تدوین اسناد و جهتگیریهای انترناسیونال دخالت مستقیم داشت. این فعالیتها نیز همزمان با ادامه کار او بر جلد نخست «سرمایه» بود. بنابراین آنچه در ۱۸۶۰ رد میشد «کار سازمانی» نبود، بلکه بازسازی یک سازمان معین بود که مارکس آن را از نظر تاریخی سپریشده میدانست.
یونسی در پاسخ تازه خود نیز همین معنا را بهصراحت بیان میکند: «مارکس همزمان میتوانست در روزنامه درباره مبارزات جاری بنویسد، بحران اقتصادی را تحلیل کند، با کارگران و نیروهای سیاسی در تماس باشد و در عین حال از بازسازی “جمعیت کمونیستی” یا تبدیل یک سازمان تاریخی و مشروط به الگویی قابل تکرار خودداری کند.»
اما این سخن همان تمایزی را تأیید میکند که نقد قبلی من بر آن استوار بود و نامه فریلیگرات نیز آن را بهروشنی نشان میدهد. موضوع از ابتدا این نبود که چرا مارکس «جمعیت کمونیستی» را بازسازی نکرد؛ موضوع این بود که چرا یونسی این واقعیت مشخص تاریخی را در مقاله نخست خود به «عقب نشستن از فعالیت سیاسی مستقیم» و «پا پس کشیدن از کار سازمانی» ربط داده است.
تغییر صورتبندی یونسی به مسئله «کار سازمانی» محدود نمیشود. در مقاله نخست، جهت اصلی استدلال روشن بود. او مینوشت: «جنبش هنگامی که بالفعل میشود، فرصت چندانی برای تولید بنیادی نظریه باقی نمیگذارد» و از همینجا نتیجه میگرفت که باید «پیش از آنکه توفان جنبشها فرا برسد، توان نظری لازم برای فهم آن وجود داشته باشد». وظیفه امروز نیز «سازماندهی نظری برای جنبشهایی» معرفی میشد «که ممکن است در راه باشند».
در مقاله قبلیام به همین نظر ایراد گرفتم. نوشتم که رابطه نظریه و جنبش در فعالیت مارکس یکطرفه نبود: کار نظری به شناخت جنبش کمک میکرد و تجربه جنبش نیز مسائل تازهای پیش روی کار نظری میگذاشت. برای همین از «مزد، قیمت و سود»، «جنگ داخلی در فرانسه» و «نقد برنامه گوتا» مثال زدم؛ آثاری که مسائل و تجربههای جنبش موجود مستقیماً در شکلگیری آنها دخالت داشتند.
اکنون یونسی در پاسخ تازه خود مینویسد: «رابطه نظریه و جنبش را باید دیالکتیکی دانست: نظریه به جنبش امکان فهم خود را میدهد و جنبش نیز با تجربه و تضادهای تازه، نظریه را وادار به بازاندیشی میکند.» جالبتر اینکه بلافاصله برای همین ادعا از «مزد، قیمت و سود»، «جنگ داخلی در فرانسه» و «نقد برنامه گوتا» نام میبرد.
اینها همان نمونههایی هستند که من در نقد قبلیام برای نشان دادن دوسویه بودن رابطه نظریه و جنبش آورده بودم. او در پاسخ تازه، به جای رد این بخش از نقد، عملاً آن را وارد صورتبندی خود کرده است.
حتی نامههای دسامبر ۱۸۵۷ که خود او اکنون به آنها استناد میکند همین رابطه را نشان میدهند. مارکس در ۸ دسامبر مینویسد که شبها مشغول کار بر مطالعات اقتصادی است تا «قبل از توفان» خطوط عمده آن را روشن کند. اما چند روز بعد، در نامهای دیگر به انگلس، دو وظیفه همزمان خود را «تشریح رئوس اقتصاد سیاسی» و «بحران کنونی» مینامد. در ۲۱ دسامبر نیز به لاسال مینویسد: «بحران تجاری کنونی من را وادار کرده است که مشغول کاری جدید روی خطوط عمدهی اقتصاد سیاسیام گشته و نیز چیزی دربارهی بحران کنونی آماده کنم.»
پس «پیش از توفان» فقط یک سوی رابطه را نشان میدهد. سوی دیگر در همان نامهها حضور دارد: خود بحران جاری مارکس را به تشدید کار نظری وامیدارد و همزمان موضوع تحلیل او قرار میگیرد.
اگر جنبش و تضادهای واقعی نظریه را به بازاندیشی وامیدارند، دیگر نمیتوان رابطه را چنان تصویر کرد که «سازماندهی نظری» پیشاپیش صورت میگیرد و سپس جنبش آینده از راه میرسد تا از آن استفاده کند. نظریه در فهم جنبش دخالت میکند، اما خود نیز در برخورد با بحرانها، مبارزات و مسائل تازه دگرگون میشود. این همان چیزی بود که در مقاله قبلی خود گفته بودم و یونسی اکنون آن را «رابطه دیالکتیکی» مینامد.
یونسی قسمت بیشتری از پاسخ خود را به توضیح مفهوم «سازماندهی نظری» اختصاص میدهد. یک جا میپرسد آیا سازمان میتواند «لحظهای از خودسازمانیابی آگاهی تاریخی» باشد؛ جای دیگر «سازماندهی نظری» را «سازمان دادن واقعیت در سطح مفهوم» مینامد؛ بعدتر آن را «لحظه خودنقدی و خودفراروی سازمان سیاسی» تعریف میکند و در پایان میگوید سازماندهی نظری «توان نظری جنبش برای نقد شکل موجود و فراروی از آن» است.
این تعریفها را نمیتوان صرفاً صورتهای مختلف بیان یک معنا دانست. میان آنها تفاوت وجود دارد.
اگر منظور از «سازماندهی نظری» این است که مارکس در «سرمایه» کالا، پول، کار، ارزش، سرمایه، دستمزد، رقابت و بحران را به صورت پدیدههایی جدا از یکدیگر بررسی نمیکند و مناسبات درونی آنها را در یک کلیت نظری بازسازی میکند، معنای اصطلاح روشن است. میتوان این کار را «سازماندهی نظری» نامید.
اما در مقاله نخست یونسی، نظریهای که به این ترتیب «سازمان یافته» است باید بتواند «خود به مبنایی برای سازمانیابی سیاسی نوین بدل شود». در پاسخ تازه نیز «سازماندهی نظری» ابتدا «لحظه خودنقدی و خودفراروی سازمان سیاسی» و سپس «توان نظری جنبش برای نقد شکل موجود و فراروی از آن» معرفی میشود.
اما بازسازی نظری مناسبات سرمایهداری یک چیز است و مبنا قرار گرفتن این نظریه برای «سازمانیابی سیاسی نوین» چیز دیگر. رابطه میان این دو چیست؟ «مبنا» در اینجا دقیقاً چه معنایی دارد؟ آیا نظریه امکان تحلیل شرایط را فراهم میکند، اهداف سیاسی را تعیین میکند، برنامه و استراتژی میدهد، در شکل سازمانیابی دخالت میکند، یا امکان نقد اشکال موجود را فراهم میآورد؟
اینها یکسان نیستند. اگر او میخواهد این سطوح متفاوت را با مفهوم «سازماندهی نظری» به یکدیگر پیوند دهد، باید نشان دهد این پیوند چگونه برقرار میشود.
همین مشکل در تعریف دیگر او نیز دیده میشود. در مقاله نخست، «سازماندهی نظری» کاری است که میتواند در شرایط فقدان امکان یک سازمان سیاسی مناسب انجام شود و برای «جنبشهایی که ممکن است در راه باشند» توان نظری فراهم کند. در پاسخ تازه، همین مفهوم «لحظه خودنقدی و خودفراروی سازمان سیاسی» معرفی میشود. اما این دو تعریف یکسان نیستند. اولی میتواند در فاصلهای صورت گیرد که شکل سیاسی آینده هنوز پدید نیامده است؛ دومی به سازمان سیاسی موجود و نقد و فراروی آن ارجاع میدهد. نسبت این دو باید توضیح داده شود.
نامیدن همه این روابط با یک اصطلاح، رابطه واقعی میان آنها را نشان نمیدهد. یک چیز بازسازی نظری مناسبات اجتماعی است، چیز دیگر خودنقدی یک سازمان سیاسی، و چیز دیگر سازمانیابی انسانهای واقعی برای کنش جمعی. اگر «سازماندهی نظری» قرار است حلقه اتصال این سطوح باشد، خود این حلقه باید موضوع استدلال قرار گیرد.
این مشکل کمی پایینتر آشکارتر میشود. او مینویسد: «تاریخ نشان داده است که تودهها خود قادرند شکل سازمانیابی خویش را بسازند. آنچه اهمیت دارد، محتوای نظری این سازمانیابی است.»
در اینجا نوعی تفکیک میان «شکل» و «محتوا» پدید میآید: تودهها شکل سازمانیابی را میسازند و آنچه باید برای آن فراهم باشد محتوای نظری است.
اما خود یونسی چند سطر پیشتر پذیرفته بود که «جنبش نیز با تجربه و تضادهای تازه، نظریه را وادار به بازاندیشی میکند». اگر چنین است، «محتوا» نیز نمیتواند چیزی باشد که مستقل از حرکت واقعی جنبش پیشاپیش فراهم شده باشد و سپس به شکلی که تودهها میسازند افزوده شود. همان تجربهای که شکل سازمان را دگرگون میکند میتواند مسائل نظری، برنامه، استراتژی، مطالبات و حتی نحوه فهم جنبش از خود را نیز تغییر دهد.
در نتیجه، شکل و محتوا را نمیتوان به این سادگی از یکدیگر جدا کرد و یکی را به تودهها و دیگری را به نظریه نسبت داد. اگر رابطه نظریه و جنبش واقعاً دوسویه است، این دوسویگی باید در همینجا نیز حفظ شود.
از سوی دیگر، خود گزاره «تاریخ نشان داده است که تودهها خود قادرند شکل سازمانیابی خویش را بسازند» نیازمند آن است که توضیح داده شود کدام تجربههای تاریخی مبنای چنین حکم عامی هستند؟ تودهها در هیچ جنبش واقعی از نقطه صفر آغاز نمیکنند. اتحادیهها، احزاب، شوراها، سنتهای سیاسی، تجربه انقلابها و شکستها، نظریههای موجود و فعالیت سازماندهندگان همگی بخشی از همان تاریخی هستند که تودهها درون آن دست به سازمانیابی میزنند. اگر «خود» در عبارت «تودهها خود میسازند» قرار است معنای دقیقی داشته باشد، باید نسبت آن با این میانجیهای تاریخی روشن شود.
او از من میپرسد آیا «ایده ابدی آزادی و رابطه آن با ضرورت و کار ــ که پیشین است» نمیتواند مبنای سازمانیابی سیاسی در جنبشهای آینده قرار گیرد. سپس مینویسد: «یک مبنای عام برای وحدت چپ وجود دارد و آن رهایی انسان است و آن هم بر اساس یک ایده پیشین که مارکس است.»
این سخن باید در کنار تأکید مکرر خود یونسی بر «درونمان» خوانده شود. او در همان پاسخ مینویسد نظریه «از بیرون تاریخ وارد نمیشود تا حقیقتی آماده را بر آن تحمیل کند» و «نقطه عزیمت نظریه همان واقعیتی است که در آن زندهگی و مبارزه میکنیم». همچنین تأکید میکند که نظریه قرار نیست «نسخه جنبش فردا را بنویسد».
اما یونسی نمیتواند از یک سو تأکید کند که نظریه «از بیرون تاریخ وارد نمیشود» و از سوی دیگر از «ایده پیشین» بهعنوان مبنای سازمانیابی سیاسی سخن بگوید، بیآنکه توضیح دهد این دو چگونه با یکدیگر سازگارند.
اگر منظور مجموعهای از دستاوردهای نظری و تاریخی است که جنبش امروز از گذشته به ارث میبرد، این دستاوردها نیز باید در برخورد با شرایط و تجربههای تازه نقد و بازاندیشی شوند؛ همانگونه که خود او درباره رابطه نظریه و جنبش میگوید. در این صورت «پیشین» به معنای حقیقتی کامل و مصون از دگرگونی نیست.
اما اگر «ایده پیشین» قرار است معیاری باشد که محتوای نظری جنبش آینده را از پیش تعیین کند، آنگاه باید توضیح داده شود این امر چگونه با تأکید بر درونماندگاری نظریه، خودسازمانیابی تودهها و تأثیر متقابل جنبش و نظریه سازگار میشود.
این مسئله با گفتن اینکه «ایده انسان مارکس، یک ایده جامع و کامل است» دشوارتر نیز میشود. «جامع و کامل» بودن یک ایده ادعای کوچکی نیست. اگر نظریه در برخورد با تاریخ و تجربه جنبش بازاندیشی میشود، کدام بخش این «ایده کامل» در معرض بازاندیشی قرار میگیرد و کدام بخش از بازاندیشی مصون میماند؟ اگر هیچ بخشی مصون نمیماند، «کامل» بودن چه معنایی دارد؟ و اگر هستهای از پیش کامل و تغییرناپذیر وجود دارد، نسبت آن با درونماندگاری تاریخی نظریه چیست؟
مسئله این اصطلاحات و نسبت آنها با یکدیگر است. «پیشین»، «درونمان»، «کامل»، «خودسازمانیابی» و «بازاندیشی نظریه» باید در یک استدلال واحد با یکدیگر سازگار شوند. صرف کنار هم قرار دادن این مفاهیم، نسبت میان آنها را روشن نمیکند.
یونسی در آخر مینویسد: «شاید اختلاف من با صمد وکیلی در نهایت بیش از آنکه اختلافی تاریخی باشد، اختلافی مفهومی باشد. وکیلی “سازمان” را عمدتا در معنای تشکیلاتی آن میخواند؛ در حالی که بحث من از سازمان در معنایی گستردهتر است.»
من در مقاله قبلیام هیچ بحثی با یونسی درباره حدود معنایی «سازمان» نداشتهام. این «اختلاف مفهومی» ساخته ذهن خود اوست. موضوع نقد من روشن بود: «عقب نشستن از فعالیت سیاسی مستقیم» و «پا پس کشیدن از کار سازمانی» که او به مارکس نسبت میداد. حالا به جای پاسخ به همان نقد، موضوع دیگری پیش میکشد؛ گویا اختلاف ما از ابتدا بر سر این بوده که من «سازمان» را در معنای تشکیلاتی میفهمم و او در معنایی گستردهتر.
براستی که حکایتی است: ابتدا نظر مخالف را وارونه کنید و بعد همان چیزی را که خود ساختهاید نقد کنید. او از این هم فراتر میرود. چند سطر بعد مینویسد: «هرچند صمد عزیز تلاش میکند شکل سازمانی و حزبی پیشین و بازسازی مجدد آن را موجه کند، اما به نظرم در این امر چندان موفق نیست.»
جناب یونسی، آیا میتوانید یک نقلقول از مقاله من بیاورید که نشان دهد من در پی موجه کردن «شکل سازمانی و حزبی پیشین و بازسازی مجدد آن» بودهام، فقط یک جمله. چنین چیزی در مقاله من وجود ندارد. نسبت دادن موضعی به منتقد و سپس اعلام شکست او در دفاع از همان موضع، جای استدلال را نمیگیرد.
آنچه در این بحث محل اختلاف بود، اهمیت نظریه نبود. من در نقد قبلیام نه کار نظری مارکس را کماهمیت دانستم، نه ضرورت پژوهش نظری را انکار کردم و نه از جاودانه کردن یک شکل تاریخی سازمان دفاع کردم.
اختلاف از جایی آغاز شد که از اهمیت کار نظری مارکس نتیجه گرفته شد «ضرورت کاری مهمتر» میتواند «پا پس کشیدن از کار سازمانی» را ایجاب کند. اسنادی که یونسی اکنون ارائه کرده، به جای اثبات این ادعا، همان تمایزی را تأیید میکنند که نقد من از ابتدا بر آن استوار بود: خودداری از بازسازی یک سازمان سپریشده، همان «پا پس کشیدن از کار سازمانی» نیست.
در مسئله نظریه و جنبش نیز پاسخ تازه او به همان رابطه دوسویهای نزدیک شده است که من در نقد نخست مطرح کرده بودم: نظریه بر جنبش اثر میگذارد و جنبش نیز نظریه را به بازاندیشی وامیدارد. پذیرفتن این رابطه پیامد دارد. نظریه را نمیتوان محصولی دانست که یکبار پیشاپیش برای جنبش آینده آماده میشود؛ همان جنبش آینده میتواند نظریه موجود را با مسائل و تضادهایی روبهرو کند که از پیش قابل تعیین نبودهاند.
نظریه، جنبش و سازمان نه سه مرحله پشت سر هماند و نه سه نام برای یک چیز. نظریه میتواند بر جهتگیری سیاسی اثر بگذارد؛ سازمان میتواند امکان تولید و انتقال نظریه را تغییر دهد؛ جنبش میتواند مسائل تازهای در برابر هر دو قرار دهد؛ و اشکال سازمانی نیز در جریان همین تجربه ساخته، نقد و دگرگون شوند. هیچیک را نمیتوان بیواسطه به دیگری تقلیل داد یا از آن استنتاج کرد.
اگر قرار است از تجربه مارکس چیزی بیاموزیم، پیش از هر چیز همین است: زندگی و فعالیت او بسیار پیچیدهتر از آن است که در دوگانه «کار نظری یا کار سازمانی» قرار گیرد. او میتوانست یک سازمان را سپریشده بداند و چند سال بعد در سازمانی تازه فعال شود؛ میتوانست تکمیل «سرمایه» را بر حضور شخصی در یک کنگره مقدم بداند و در همان حال در کارهای آن سازمان دخالت کند؛ میتوانست بخواهد «پیش از توفان» خطوط اقتصاد سیاسی خود را روشن کند و همان بحران جاری را نیز موضوع تحقیق قرار دهد.
این پیچیدگی را نباید با قرار دادن تجربه مارکس در قالب مفهومی از پیش تعیینشده ساده کرد. برعکس، برای فهم نسبت میان نظریه، مبارزه و سازمان باید از مجموعه فعالیت نظری، سیاسی و سازمانی مارکس و شرایط تاریخی مشخصی که این فعالیتها در آن صورت گرفتند آغاز کرد. این نسبت را نمیتوان از پیش تعیین کرد و سپس تجربه مارکس را بر اساس آن تفسیر کرد.
۱۷ سپتامبر ۲۰۲۶
از انتشارات کتابخانهی گرایش مارکسی
تاریخ انتشار:
۱۷ سپتامبر ۲۰۲۶










پاسخی بگذارید