
مرثیهای بر یک رؤیا: مرتضی کیوان از نگاه شاملو
در شعر احمد شاملو، بعضی نامها از مرزهای زندگینامهای خود فراتر میروند و به کانونهایی بدل میشوند که خاطره، عاطفه، تاریخ و آرمانهای انسانی در پیرامون آنها شکل میگیرند. غیاب این نامها صرفاً به معنای ازدسترفتن انسانهایی شجاع و نستوه نیست؛ بلکه حضور آنها در زبان، شبکهای از روابط و معناها را زنده میکند و از دل فقدان، صورتی تازه از بودن میسازد. نام مرتضی کیوان در شعر شاملو چنین جایگاهی دارد. او نهفقط دوستی ازدسترفته، بلکه تجسم نوعی زیست اخلاقی و فرهنگی است؛ انسانی که ارزش وجودش را نه در انباشت آثار شخصی، بلکه در پرورش استعدادهای دیگران، وفاداری به آرمانها و مسئولیتپذیری در برابر زندگی جمعی بازمییابد. مرتضی کیوان(۱۳۰۰ـ۱۳۳۳) از چهرههای فرهنگی و سیاسی ایران در دهۀ بیست و اوایل دهۀ سی بود. فعالیت ادبی و مطبوعاتی او با تعهد اجتماعی و گرایشهای سیاسیاش پیوند داشت. اهمیت کیوان در تاریخ روشنفکری معاصر ایران، تنها به فعالیتهای حزبی یا سرنوشت سیاسیاش محدود نمیشود؛ او در ایجاد ارتباط میان شاعران، نویسندگان، مترجمان و دیگر اهالی فرهنگ نقشی مؤثر داشت. کیوان بیش از آنکه در پی تثبیت نام خود بهعنوان شاعر یا نویسندهای مستقل باشد، به شناسایی استعدادها، تشویق جوانان و فراهمکردن زمینههای گفتوگو و همکاری میان آنان توجه میکرد. ارتباط او با چهرههایی چون احمد شاملو، هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی و شاهرخ مسکوب، بخشی از جایگاه او در شبکۀ فرهنگی آن سالها را نشان میدهد. در شخصیت کیوان، فعالیت فرهنگی از مسئولیت اجتماعی جدا نبود و همین پیوند، زندگی و مرگ او را به موضوعی ماندگار در حافظۀ ادبی ایران تبدیل کرد.
برای فهم سرنوشت کیوان باید فضای سیاسی و اجتماعی ایران در دهههای بیست و سی را در نظر گرفت. اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰ و کنارهگیری رضاشاه از سلطنت، به گشایش نسبی فضای سیاسی و مطبوعاتی انجامید. احزاب و تشکلهای سیاسی مجال بیشتری برای فعالیت یافتند و روشنفکران درگیر بحثهایی گسترده دربارۀ عدالت اجتماعی، آزادی، استقلال ملی و نسبت فرهنگ با سیاست شدند. حزب توده در مهرماه ۱۳۲۰ تأسیس شد و بهسرعت به یکی از نیروهای سازمانیافتۀ سیاسی کشور تبدیل گردید. این حزب با طرح مطالبات اجتماعی و انتشار نشریات و برگزاری فعالیتهای فرهنگی، در میان بخشهایی از روشنفکران و نویسندگان نفوذ یافت. کیوان نیز در چنین فضایی به حزب توده پیوست و فعالیتهای فرهنگی و سیاسی خود را در پیوند با گرایشهای چپ و آرمانهای عدالتخواهانه دنبال کرد. از این منظر، زندگی او را نمیتوان به دو حوزۀ جداگانۀ فعالیت ادبی و کنش سیاسی تقسیم کرد؛ فرهنگ و سیاست برای او در افقی مشترک قرار داشتند.
پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سرنگونی دولت محمد مصدق، فضای سیاسی ایران وارد مراحل تازهای از اختناق گردید. حکومت محمدرضاشاه پهلوی با اتکای بیشتری به دستگاه نظامی و امنیتی، مخالفان سیاسی را تحت فشار قرار داد. فعالیت حزب توده با سرکوب گسترده مواجه شد و بازداشت اعضا و هواداران حزب، تعقیب فعالان سیاسی و کشف سازمان نظامی حزب توده در سال ۱۳۳۳، فضای اختناق را تشدید کرد. در چنین شرایطی، پیوند میان فعالیت سیاسی، دوستیهای روشنفکری و مسئولیت اخلاقی برای کسانی چون کیوان هزینهای سنگین یافت. کیوان پس از دستگیری، در جریان رسیدگی به پروندههای مرتبط با سازمان نظامی حزب توده، به اعدام محکوم شد. او در ۲۷ مهرماه ۱۳۳۳، برابر با ۱۹ اکتبر ۱۹۵۴، تیرباران شد. کیوان خود نظامی نبود، اما در ارتباط با پروندهای سیاسی و امنیتی که به اعدام شماری از افسران وابسته به سازمان نظامی حزب توده انجامید، محکوم و اعدام شد. سرنوشت او، افزون بر وجه فردی و تراژیک آن، نشاندهندۀ چگونگی برخورد حکومت پس از کودتا با مخالفان سیاسی و روشنفکران چپگرا بود.
شاملو در چهار شعرِ «شعری که زندهگیست»(۱۳۳۳)، «نگاه کن»(۱۳۳۴)، «عشق عمومی»(۱۳۳۴) و «از عموهایات»(۱۳۳۴) به مرتضی کیوان میپردازد. این چهار شعر را میتوان چهار صورت متفاوت از مواجهه با فقدان دانست. در شعر نخست، مرگ کیوان در کنار سرنوشت وارتان سالاخانیان به مسئلۀ تداوم معنای زندگی در برابر خشونت سیاسی پیوند میخورد؛ در «نگاه کن»، اعدام کیوان و اندوه پوری سلطانی به نقطۀ آغاز تأملی دربارۀ امکان بازیابی ارزشهای انسانی تبدیل میشود؛ در «عشق عمومی»، پیوند خصوصی شاعر با دوست ازدسترفته از محدودۀ رابطۀ فردی فراتر میرود و به همبستگی با قربانیان سرکوب گسترش مییابد؛ و در «از عموهایات»، خاطره از حوزۀ سوگ شخصی بیرون میآید و به میراثی اخلاقی برای نسل آینده تبدیل میشود. در این چهار شعر، زندگی کیوان صرفاً بستری برای بیان اندوه نیست؛ تجارب فرهنگی، انتخاب سیاسی، روابط انسانی و مرگ خشونتبار او، معنای تصاویر و عواطف پنهان در لایههای شعر را به یکدیگر پیوند میدهند. ازاینرو، خواندن این آثار بدون توجه به شخصیت تاریخی کیوان، ممکن است آنها را به شکل مرثیههایی فردی و سراسر عاطفی فروبکاهد؛ حال آنکه شاملو با یادآوری او، هم از دوستی ازدسترفته سخن میگوید و هم دربارۀ نسبت میان فرد، جامعه، آرمان و خشونت سیاسی میاندیشد.
فرزاد فراهانی در یادداشتی با عنوان «دربارۀ مرتضی کیوان»، بستهشدن نطفۀ کتاب «سوگ سیاوش» شاهرخ مسکوب را نتیجۀ تأثر شدید او از مرگ کیوان میداند. او همچنین سال ۱۳۳۳ را، آنچنان که شاملو سروده است، سال اشک پوری و سال خون مرتضا مینامد(فراهانی، ۱۳۸۷: ۱۳۱). فراهانی همچنین دربارۀ نقش کیوان در حیات سیاسی، فرهنگی و ادبی آن سالها مینویسد:
«او کاشف و حلقۀ اتصال و مشوق و معلم جمعی از شاعران و نویسندگان و مترجمان نوپا شد که شاید آنان در ادبیات معاصر ایران مهمترین حلقۀ فرهنگی باشند، چرا که هر کدام از این جمع، ستارههای آسمان ادبیات ایران شدند همچون سایه، کسرایی، شاملو و …کیوان به جای آن که خود بسراید و بنویسد، تمام بضاعت وجودش و وقت و درآمد اندکش را در اختیار استعدادهایی گذاشت که کشف میکرد و هیهات که او نبود تا ببیند که آنها در ادبیات معاصر ایران به چه مقام والایی دست یافتند»(همان: ۱۳۰). این توصیف نشان میدهد که اهمیت کیوان در خلق آثار شخصی خلاصه نمیشود، بلکه باید آن را در توانایی او برای ایجاد پیوند و فراهمکردن امکان رشد دیگران جستوجو کرد. در خوانش شعرهای شاملو نیز همین وجه اهمیت دارد؛ در این شعرها، شاعر با انسانی روبهروست که بخشی از زندگی خود را صرف گسترش تواناییهای دیگران کرده و اکنون با مرگی مواجه شده است که تلاش میکند امکان تداوم این پیوندها را از میان بردارد. م. ف. فرزانه نیز در کتاب «بنبست: نامههای مرتضی کیوان به م. ف. فرزانه» بر وجه اخلاقی شخصیت او تأکید میکند و میگوید: «کیوان پیوسته در پی کسب دانش بود، دیگران را تشویق و راهنمایی میکرد، در بحث و انتقاد منافع خودش را کنار میگذاشت، به سخن دیگران گوش فرا میداد؛ فقط در حد معنویات اظهار عقیده میکرد، بیجا فتوا نمیداد، باید اعتراف کنم که روشنفکر ایرانی مانند او کمتر دیدهام»(فرزانه، ۱۳۸۴: ۲۰). این شهادت، کیوان را نه صرفاً بهعنوان قربانی یک رویداد سیاسی، بلکه بهمنزلۀ انسانی معرفی میکند که در رفتار روزمره، دانشاندوزی، شنیدن سخن دیگران و کنارگذاشتن منفعت شخصی را به بخشی از اخلاق خود تبدیل کرده بود. روایت پوری سلطانی از مقاومت او در زندان نیز این وجه را برجسته میکند: «در زندان مثل سنگ خارا ایستاده و حلاجوار همۀ شکنجهها را تحمل کرد، هر جا دستش رسید روی دیوار حمام معروف قزل قلعه که شکنجهگاه زندان بود، روی لیوان مسی زندان و ته بشقابهای فلزی با ناخن یا هر وسیلهای که به دستش میافتاد حک میکرد: درد و آزار چند روزی بیش نیست/ رازدار خلق اگر باشی همیشه زندهای»(همان: ۶۴).
در این روایت نیز، زندان، بدن را به عرصۀ اعمال خشونت تبدیل میکند، اما کیوان از هر امکان باقیمانده برای ثبت پیامی استفاده میکند. مضمون این عبارت با معنایی که شعرهای شاملو به مرگ کیوان میبخشند، ارتباطی روشن دارد؛ شاملو در شعر خود ندا درمیدهد که حذف جسمانی انسان لزوماً به حذف تعهد و پیام او نمیانجامد. چهار شعر شاملو را میتوان در پرتو همین پیوند میان زندگی اخلاقی کیوان، سرنوشت سیاسی او و حافظۀ بازماندگان بررسی کرد.
شعر نخست: «شعری که زندهگیست»(۱۳۳۳)
در «شعری که زندهگیست»، شاملو با کنار هم نشاندن نام مرتضی کیوان و وارتان سالاخانیان، دو سرنوشت سیاسی را در ساختاری واحد قرار میدهد. این همنشینی صرفاً تقارن دو مرگ نیست؛ هر دو نام به یادآور زندگی مردانیاند که در جریان سرکوب سیاسی پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، زندگی و مرگشان با ایستادگی در برابر دستگاه خشونت گره خورده است. کیوان روشنفکری بود که فعالیت فرهنگی و مطبوعاتی خود را با گرایشهای چپ و عضویت در حزب توده پیوند زده بود؛ وارتان نیز مبارزی ارمنیتبار بود که پس از کودتا دستگیر شد و تحت فشار و شکنجه جان باخت. اگرچه موقعیت سیاسی و سرنوشت این دو یکسان نبود، اما شاملو با قرار دادن نام آنها در کنار یکدیگر، به تجربهای تاریخی اشاره میکند که در آن، سرکوب میکوشد صدای مخالفان را خاموش کند و حضور آنان را از حافظۀ عمومی پاک کند. شاملو در شعری که زندهگیست میگوید: «کیوان/ سرودِ زندهگیاش را/ در خون سروده است/ وارتان غریوِ زندهگیاش را/ در قالب سکوت/ اما اگر چه قافیهی زندهگی/ در آن/ چیزی به غیرِ ضربهی کشدارِ مرگ نیست،/ در هر دو شعر/ معنیِ هر مرگ/ زندهگیست!»(شاملو، ۱۳۸۷: ۱۴۸). در این قطعه، زندگی کیوان با «سرود» و «خون» و زندگی وارتان با «غریو» و «سکوت» بازنمایی میشود. این تصاویر، دو شیوۀ متفاوت از مواجهه با خشونت را نشان میدهند. دربارۀ کیوان، «سرودِ زندهگی» در خون سروده میشود؛ یعنی زندگی او پس از اعدام، نه از طریق مجموعهای گسترده از آثار ادبی شخصی، بلکه در نسبت میان تعهدات، روابط انسانی و بهایی که برای موضع سیاسی خود پرداخت، معنا پیدا میکند. اهمیت این تصویر با شناخت جایگاه واقعی او روشنتر میشود؛ کیوان بیش از آنکه در پی تثبیت نام خود بهعنوان شاعری مستقل باشد، در پرورش و پیوند دادن استعدادهای ادبی و فرهنگی نقش داشت. ازاینرو، خون در شعر تنها نشانۀ بدن ازدسترفته نیست؛ نشانۀ قطع ناگهانی زندگی انسانی است که بخش مهمی از توان خود را صرف رشد و پیوند دادن روشنفکران عصر خود کرده بود.
در مقابل، «غریوِ زندهگی» وارتان در «قالب سکوت» شکل میگیرد. سکوت در نشانۀ وضعیتی است که خشونت سیاسی امکان سخنگفتن را از انسان میگیرد، اما همین خاموشکردن صدا به نشانهای از شدت سرکوب تبدیل میشود. در کنار هم قرارگرفتن خون کیوان و سکوت وارتان، تفاوت سرنوشت آن دو را حفظ میکند و در عین حال، آنها را در برابر منطق مشترک حذف قرار میدهد. کیوان اعدام شد و وارتان زیر شکنجه جان باخت؛ شیوۀ مرگشان متفاوت بود، اما هر دو در معرض نیرویی قرار گرفتند که میخواست با حذف جسمانی آنان، به امکان تأثیرگذاریشان نیز پایان دهد. شاملو در توضیح سرنوشت وارتان مینویسد: «وارتان سالاخانیان پس از کودتای 28 مرداد 1332 گرفتار شد، همراهِ مبارز دیگری-کوچک شوشتری-زیر شکنجۀ ددمنشانه به قتل رسید و به سبب آن که بازجویان جای سالمی در بدن آنها باقی نگذاشته بودند، جنازۀ هر دو را به رودخانۀ جاجرود افکندند» (شاملو، ۱۳۸۷: ۱۰۶۲). افکندن پیکرها در رودخانه، در این روایت، مرحلۀ دیگری از خشونت است؛ پس از شکنجه و قتل، حتی امکان بازگشت پیکر به خانواده و قرارگرفتن آن در آیینهای سوگواری نیز از قربانیان دریغ میشود. بدن، که میتواند نشانی از فرد و زندگی او را حفظ کند، در معرض گمنامی قرار میگیرد. قرار دادن این توضیح در کنار شعر کیوان، نشان میدهد که شاملو نام قربانیان را در برابر سازوکار مشترک حذف و خاموشی قرار میدهد، بیآنکه تفاوت سرنوشت فردی آنها را نادیده بگیرد.
تعبیر «سرود زندهگی» دربارۀ کیوان از آن جهت اهمیت دارد که با شیوۀ زندگی او تناسب پیدا میکند. کیوان در مرکز فعالیتهای فرهنگی خود، به رشد دیگران و ایجاد ارتباط میان آنان توجه داشت. در نتیجه، میتوان «سرود» را فراتر از یک اثر ادبی مشخص، صورت استعاری زندگیای دانست که در پیوند با دیگران معنا یافته است. شاملو زندگی او را به اثری تبدیل میکند که مادۀ سرایش آن خون است. بخش پایانی شعر، معنای مرگ را در نسبت با زندگی بازتعریف میکند. شاملو نمیگوید مرگ میتواند زندگیآفرین باشد؛ بلکه داوری دربارۀ مرگ را به ارزشهایی پیوند میدهد که فرد در زندگی نمایندگی میکرده است. در مورد کیوان، این معنا با دوستی، مسئولیت فرهنگی، تعهد سیاسی و پافشاری بر باورهایش ارتباط دارد. مرگ میتواند بدن را از میان ببرد، اما نمیتواند بهتنهایی تعیین کند که آن زندگی چه ارزشی داشته و در حافظۀ بازماندگان چه اثری خواهد گذاشت. اگر کیوان تنها با چگونگی اعدامش تعریف شود، دستگاه سرکوب همچنان تعیینکنندۀ معنای زندگی او خواهد بود؛ اما شاملو با تبدیل نام او به بخشی از یک «سرود»، معنای زندگیاش را به انتخابها و پیوندهایی بازمیگرداند که مرگ نتوانسته است بهطور کامل نابود کند.
بنابراین، «شعری که زندهگیست» مرثیهای صرفاً شخصی برای دوست ازدسترفتۀ شاملو نیست؛ شعری است که فقدان کیوان را با وضعیت تاریخی پس از کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب نیروهای مخالف پیوند میدهد. این پیوند به معنای فروکاستن کیوان به نمادی سیاسی نیست. اهمیت شعر در آن است که پشت نام ثبتشده در تاریخ اعدامها، انسانی با زندگی و روابطی مشخص را به یاد میآورد. عبارت «معنیِ هر مرگ/ زندهگیست» در این بافت، یعنی داوری نهایی دربارۀ کیوان را نباید به شیوۀ کشتهشدنش واگذار کرد؛ باید به زندگیای بازگشت که پیش از مرگ با تعهد و پیوند انسانی شکل گرفته بود و پس از مرگ نیز از راه یادآوری و شعر، همچنان در جهان زندگان اثر میگذارد.
شعر دوم: «نگاه کن»(۱۳۳۴)
در «نگاه کن»، تجربۀ فقدان از مسیر دیگری بازنمایی میشود. شعر با رشتهای از نامگذاریهای پیاپی آغاز میشود که بر تاریکی و تباهی یک سال تأکید دارند:
«سالِ بد/ سالِ باد/ سالِ اشک/ سالِ شک./ سال روزهای دراز و استقامتهای کم/ سالی که غرور گدایی کرد./ سالِ پست/ سالِ درد/ سالِ عزا/ سالِ اشکِ پوری/ سالِ خونِ مرتضا/ سالِ کبیسه …»(شاملو، ۱۳۸۷: ۲۰۹).
در گزارههای آغازین این شعر، انباشت واژهها، زمان را از حالت خنثی بیرون میآورد. «سال»، دیگر دورهای همگن نیست که روزهایش صرفاً پشت سر یکدیگر قرار بگیرند؛ بلکه به تجربهای سنگین تبدیل شده که هر بخش آن نشانی از فرسودگی، اندوه یا شکست دارد. «باد»، «اشک»، «شک»، «درد» و «عزا» فضایی میسازند که در آن، جهان نه با وعدۀ گشایش، بلکه با احساس زوال شناخته میشود. روزها درازند، اما استقامت اندک است؛ غرور، که باید نشانۀ استقلال و سربلندی باشد، ناچار به گدایی میشود. این تصویر را میتوان در پیوند با پیامدهای کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سرکوب سیاسی سالهای پس از آن خواند؛ دورهای که شکست سیاسی و محدودشدن امکان کنش عمومی با تجربههای فردی اندوه و بیپناهی درهم میآمیزد. در میان این توصیفهای عمومی، دو نام، شعر را به واقعهای مشخص متصل میکنند: «سالِ اشکِ پوری/ سالِ خونِ مرتضا». پوری، همسر کیوان، با اشک به یاد آورده میشود و مرتضی با خون. شاعر بهجای استفاده از مفاهیمی کلی چون فاجعه یا سرکوب، نشانههایی ملموس و انسانی را در مرکز تصویر قرار میدهد. بدینترتیب، مرگ کیوان از سطح خبر سیاسی و قرار دادن نام یک محکوم در فهرست اعدامشدگان بیرون میآید و پیامدهای انسانی آن آشکار میشود. خون مرتضا به اعدام او اشاره دارد و اشک پوری نشان میدهد که واقعه در زندگی خصوصی و رابطۀ زناشویی آنان امتداد یافته است. تکرار عبارت «سالِ اشکِ پوری، سالِ خونِ مرتضا» در ساختار شعر، مانند بازگشت خاطرهای عمل میکند که ذهن نمیتواند از آن عبور کند. هر بار که شاعر میکوشد از سال بد سخن بگوید، دوباره به همان نقطه بازمیگردد؛ جایی که تاریخ عمومی، زندگی خصوصی را زخمی کرده است. مرگ کیوان حادثهای نیست که پس از وقوع، در گذشتهای بسته باقی مانده باشد؛ واقعهای است که در زمان حال شاعر تکرار میشود و اجازه نمیدهد سال ۱۳۳۳ همچون سالی عادی در حافظه ثبت شود. این تکرار، فقدان را به امری ماندگار تبدیل میکند، بیآنکه آن را به تجربهای صرفاً شخصی محدود سازد. با اینحال، شعر در فضای اندوه متوقف نمیماند. شاعر ادامه میدهد: «من بد بودم اما بدی نبودم/ از بدی گریختم/ و دنیا مرا نفرین کرد». این تمایز، میان ضعف یا خطای فردی و پذیرش کامل جهانی که او را احاطه کرده است فاصله میگذارد. گوینده خود را بینقص معرفی نمیکند، اما نمیپذیرد که وجودش به نظم تباه پیرامون فروکاسته شود. گریز از بدی، کنشی است که او را از انطباق کامل با جهان بازمیدارد، هرچند هزینهاش طردشدن یا نفرینشدن باشد. در این بخش، اندوه از حالت انفعال بیرون میآید و به مسئلۀ انتخاب اخلاقی تبدیل میشود. این تأمل را میتوان در پیوند با وجه اخلاقی زندگی کیوان خواند؛ همان وجهی که در روایت نزدیکانش با دانشاندوزی، تشویق دیگران، کنارگذاشتن منفعت شخصی در بحث و انتقاد و پافشاری بر تعهدات شناخته میشود. البته گویندۀ شعر را نباید بدون واسطه با کیوان یکی دانست؛ عبارت «من بد بودم اما بدی نبودم» گزارشی مستقیم از شخصیت او نیست. با اینحال، قرارگرفتن این تأمل اخلاقی در شعری که نام پوری و مرتضا را به سالی مشخص پیوند میدهد، امکان بررسی نسبت میان وجدان فردی و نظم سیاسی را فراهم میکند. هنگامی که گوینده از بدی میگریزد و با نفرین جهان روبهرو میشود، مسئله تنها انتخاب فردی نیست؛ مسئلۀ جهانی است که میتواند پافشاری بر انتخاب اخلاقی را به امری پرهزینه تبدیل کند. سرنوشت کیوان نیز در چنین افقی معنا مییابد، بیآنکه مرگ او به نتیجۀ ضروری یا ستایشبرانگیز انتخابهایش تبدیل شود. در ادامه، شاعر از یافتن ستاره و خوبی سخن میگوید: «و من ستاره را یافتم من خوبی را یافتم/ به خوبی رسیدم/ و شکوفه کردم» (همان: ۲۱۱). حرکت از «سال بد» به یافتن ستاره، گذار سادهای از تاریکی به خوشبینی نیست. کشف خوبی پس از تجربۀ فقدان و شکست رخ میدهد. ستاره در برابر تصاویر تیره، نقطۀ کوچکی از روشنایی است، اما اهمیت آن فارغ از حد و اندازهاش، میتواند جهت نگاه را تغییر دهد و امکان تشخیص مسیر را فراهم کند. خوبی نیز واقعیتی آماده و بینیاز از کشف نیست؛ باید دیده و به رسمیت شناخته شود تا امکان دگرگونی پدید آید. در پیوند با سوگ کیوان، یافتن خوبی به معنای انکار شکست تاریخی نیست، بلکه امتناع از پذیرش این تصور است که خشونت بتواند همۀ ارزشهای انسانی را از میان ببرد. شاعر نمیتواند اعدام دوستش را تغییر دهد یا جهان پیش از مرگ او را بازگرداند، اما میتواند در برابر تبدیلشدن این واقعه به نفی کامل ارزشهای انسانی مقاومت کند. نام کیوان در این ساختار، از نشانهای برای اندوه فراتر میرود و به یادآور کیفیتهایی تبدیل میشود که خشونت نتوانسته است اهمیت آنها را از میان ببرد.
در ادامه، این دگرگونی راه دیگری برای بروز مییابد:
«من به خوبیها نگاه کردم و عوض شدم/ من به خوبیها نگاه کردم/ چرا که تو خوبی و این همهی اقرارهاست، بزرگترین اقرارهاست.-/ من به اقرارهایم نگاه کردم/ سالِ بد رفت و من زنده شدم/ تو لبخند زدی و من برخاستم»(همان: ۲۱۲). در اینجا، نگاه عملی خنثی نیست؛ دیدن خوبی به معنای پذیرفتن حضوری است که میتواند نگرش فرد را دگرگون کند. گوینده ابتدا به خوبیها نگاه میکند و سپس به اقرارهای خود؛ یعنی از تشخیص یک کیفیت در دیگری به بازبینی موضع خویش میرسد. «اقرار» در این بافت، اعترافی تحمیلی نیست، بلکه آشکارکردن حقیقتی است که فرد دیگر نمیتواند انکارش کند. خوبی مخاطب به گوینده امکان میدهد نسبت خود را با جهان و با خویشتن از نو تعریف کند. در ارتباط با کیوان، این حرکت نشان میدهد که یاد یک انسان ازدسترفته میتواند به بازنگری در ارزشها و شیوۀ زیستن بازماندگان بینجامد. با اینحال، مخاطب شعر را نمیتوان بدون شواهد تاریخی به کیوان یا پوری محدود کرد. اهمیت این شعر در آن است که تجربۀ مشخص فقدان را به پرسشی گستردهتر دربارۀ دگرگونی انسان در مواجهه با خوبی تبدیل میکند. لبخند مخاطب در پایان شعر، کنشی کوچک اما مؤثر است؛ گوینده به احترام آن برمیخیزد. رابطۀ میان لبخند و برخاستن نشان میدهد که یک کنش ساده میتواند توان از دسترفتۀ حرکت را بازگرداند. بنابراین، زندگی دوباره در «نگاه کن» به معنای فراموشی مرگ نیست، بلکه توانایی دیدن چیزی است که مرگ نتوانسته بهطور کامل از جهان حذف کند. نام کیوان در آغاز، سال را با خون و اشک پیوند میدهد؛ اما شعر اجازه نمیدهد این تعریف، تعریف نهایی از او باقی بماند. حرکت از اندوه به شکوفایی، تلاشی برای حفظ امکان زندگی بدون انکار رنج گذشته است. فقدان کیوان آزمونی برای توان شاعر در بازشناختن خوبی و ادامۀ زندگی در جهانی است که خشونت سیاسی یکی از مهمترین پیوندهای عاطفی او را از میان برده است.
شعر سوم: «عشق عمومی»(۱۳۳۴)
در «عشق عمومی»، پیوند عاطفی شاملو با کیوان به ساختاری گستردهتر تبدیل میشود. شعر با درخواستهایی مستقیم آغاز میشود: نامت را به من بگو، دستت را به من بده، حرفت را به من بگو، قلبت را به من بده. نام، دیگری را از گمنامی بیرون میآورد؛ دست، امکان تماس و همراهی را فراهم میکند؛ حرف، راه گفتوگو را میگشاید؛ و قلب، مرکز استعاری عاطفه و تعهد است. این عناصر، تصویری از رابطهای میسازند که در آن، شناخت دیگری تنها با دانستن نام او کامل نمیشود: «نامات را به من بگو/ دستات را به من بده/ حرفات را به من بگو/ قلبات را به من بده/ من ریشههای تو را دریافتهام/ با لبانات برای همه لبها سخن گفتهام/ و دستهایات با دستانِ من آشناست/ در خلوت روشن با تو گریستهام/ برای خاطرِ زندهگان،/ و در گورستان تاریک با تو خواندهام/ زیباترینِ سرودها را/ زیرا که مردهگان این سال/ عاشقترینِ زندهگان بودند»(شاملو، ۱۳۸۷: ۲۱۴).
ساختار شعر بر حرکت از «من» و «تو» به «همه» استوار است. در آغاز، رابطۀ دو نفره در کانون توجه قرار دارد، اما این رابطۀ خصوصی بهسرعت از محدودۀ خود فراتر میرود. شاعر میگوید با لبان مخاطب برای همۀ لبها سخن گفته است. این تصویر نشان میدهد که تجربهای شکلگرفته در رابطهای خاص میتواند امکان سخنگفتن از جانب دیگران و برای دیگران را فراهم کند. لبهای متعدد، صداهای گوناگون و تجربههای مستقل را تداعی میکنند؛ حضور «تو» به گوینده امکان میدهد میان آنها ارتباطی ژرف برقرار کند. در پیوند با کیوان، این حرکت اهمیت ویژهای دارد؛ رابطۀ شاملو با او شخصی و مبتنی بر دوستی بود، اما کیوان در زندگی فرهنگی خود نیز به ایجاد پیوند میان افراد و رشد استعدادهای دیگران کمک میکرد. ساختار شعر با این شیوۀ زیستن همخوانی دارد، چرا که فردیت در انزوا شکل نمیگیرد، بلکه از راه ارتباط با دیگران گسترش مییابد. این شباهت به معنای آن نیست که هر تصویر شعر، گزارشی مستقیم از فعالیتهای کیوان است؛ بلکه توضیح میدهد که چرا خاطرۀ او میتواند نقطۀ عزیمت شاعر برای اندیشیدن به رابطۀ فرد و جمع باشد. کیوان در زندگی، تواناییهای فرهنگی را به خود محدود نمیکرد؛ در شعر نیز «تو» از حصار رابطۀ خصوصی بیرون میآید و امکان سخنگفتن برای همۀ لبها را فراهم میکند. تصویر «ریشهها» به لایههای عمیق هویت اشاره دارد؛ به آنچه فرد را به گذشته، تجربهها و تعلقهایش پیوند میدهد. دریافتن ریشههای دیگری، عبور از ظاهر و رسیدن به زمینههایی است که رفتار و گفتار او را معنا میکنند. از همینرو، سخنگفتن با لبان دیگری برای همۀ لبها، پس از دریافتن ریشههای او قرار میگیرد، چرا که گفتگوی جمعی زمانی اعتبار و هویت مییابد که بر شناخت و همدلی استوار باشد، نه بر مصادرۀ صدای دیگران. این تصویر ضرورت شناخت زندگی کیوان را فراتر از مرگش نشان میدهد. اگر او تنها بهعنوان فردی که اعدام شد به یاد آورده شود، بخش مهمی از هویتش نادیده میماند. شناخت ریشههای او به معنای دیدن زندگی پیش از مرگ و درک پیوندهایی است که فقدانش را به تجربهای فراتر از رابطۀ دو دوست تبدیل کردهاند. به همین دلیل، «عشق عمومی» از راه رابطۀ شخصی با کیوان، به تأملی دربارۀ مسئولیت فرد در برابر دیگران میرسد.
تقابل «خلوت روشن» و «گورستان تاریک» نیز در شکلگیری معنای شعر اهمیت دارد. خلوت فضایی برای نزدیکی و بیان عواطف شخصی است و گورستان، فضایی برای مواجهه با مرگ. با اینحال، شاعر هر دو را با حضور مخاطب پیوند میدهد؛ در خلوت، با او برای زندگان میگرید و در گورستان، با او سرود میخواند. گریه رنج زندگان را به رسمیت میشناسد و سرود به مردگان امکان میدهد در حافظۀ بازماندگان حضوری معنادار داشته باشند. تغییر از گریه به سرود، عبور ساده از اندوه به شادی نیست؛ گورستان همچنان تاریک است و مردگان بازنمیگردند، اما سرود رابطۀ زندگان با آنان را از سکوت مطلق بیرون میآورد.
این دو فضا دربارۀ کیوان، معنایی مشخص پیدا میکنند. «خلوت روشن» یادآور قلمرو دوستی و رابطۀ شخصی شاملو با اوست؛ قلمرویی که در آن، فقدان نه یک خبر سیاسی، بلکه غیاب انسانی نزدیک و جایگزینناپذیر است. «گورستان تاریک» در مقابل، مرگ و سرنوشت کسانی را به یاد میآورد که در پی سرکوب سیاسی اعدام شدند. شاملو با پیوند دادن این دو فضا نشان میدهد که نمیتوان سوگ شخصی را از واقعیت تاریخی جدا کرد. اعدام کیوان هم به رابطۀ دوستی پایان داده و هم او را در کنار دیگر قربانیان خشونت سیاسی قرار داده است. شعر نه رابطۀ شخصی را در جمع حل میکند و نه مرگ جمعی را به اندوهی خصوصی فرو میکاهد. پایان شعر، معنای تصاویر پیشین را در عبارتی فشرده گرد میآورد: «زیرا که مردهگان این سال/ عاشقترینِ زندهگان بودند». در اینجا، تقابل معمول میان مرده و زنده به هم میریزد. مردگان از نظر جسمانی دیگر در میان زندگان نیستند، اما شاعر آنان را با صفتی تعریف میکند که به کیفیت زندگی مربوط است: عاشقترین. این صفت، مرگ را انکار نمیکند، بلکه معیار داوری دربارۀ زندگی را تغییر میدهد. کسانی که کشته شدهاند بهواسطۀ عشقی که در زندگی نمایندگی میکردند، در حافظه از کسانی که صرفاً زنده ماندهاند متمایز میشوند. «عشق» را نیز نباید فقط به عاطفۀ عاشقانه یا رابطۀ میان دو فرد محدود کرد؛ عنوان «عشق عمومی» دریچهای برای فهم عشق بهمثابۀ پیوندی انسانی و اجتماعی میگشاید. شاملو در توضیح شعر «عشق عمومی» نوشته است: «مردهگان این سال … مبارزانِ اعدام شدۀ سازمانِ نظامی در سالهای ۴-۱۳۳۳ هستند»(همان: ۱۰۶۷). این توضیح، مرجع تاریخی عبارت را روشن میکند. سخن شاعر از مردگانی نامعین نیست؛ بلکه اشاره به مبارزانی دارد که در راه عقیده و آرمان سیاسی خود و در آغاز دهۀ سی به مرگ محکوم شدند. با اینحال، شعر در سطح گزارش تاریخی متوقف نمیشود. آنچه به این مردگان جایگاهی متمایز میبخشد، تنها سرنوشت مشترکشان نیست، بلکه رابطۀ میان زندگی و عشقی است که شاعر آنان را آینهای برای بروز و ظهورش میداند. کیوان در چنین بستری کشته شد، اما شاملو او را صرفاً به عضویت حزبی یا پروندهای امنیتی تقلیل نمیدهد. او را در کنار دیگر مردگان به یاد میآورد و با تعبیر «عاشقترین زندهگان» بر کیفیت زندگی آنان تأکید میکند. از این منظر، «عشق عمومی» عاطفه را به نیرویی اجتماعی تبدیل میکند. عشق از رابطۀ دو نفره آغاز میشود، اما به شناخت ریشههای دیگری، شنیدن صداهای متعدد و احساس مسئولیت در برابر زندگی و مرگ انسانها گسترش مییابد. عمومیشدن عشق به معنای یکپارچه کردن آحاد یک جامعه نیست، بلکه بدین معناست که تجربهای عمیق و شخصی، راهی برای ارتباط با رنج و امید دیگران میگشاید. پیوند شاملو با کیوان در این شعر، خاطرهای خصوصی باقی نمیماند؛ کیوان به نقطهای تبدیل میشود که شاعر از طریق آن میتواند دربارۀ انسانهایی سخن بگوید که هر یک زندگی و سرنوشت مستقلی داشتهاند. شعر در برابر سازوکار حذف سیاسی، میکوشد قربانیان را نه در قالب پروندهها و آمار اعدام، بلکه در پیوند با کیفیت زندگی، روابط انسانی و آرمانهایشان به یاد آورد.
شعر چهارم: «از عموهایات»(۱۳۳۴)
در «از عموهایات»، شاملو مسئلۀ فقدان را به عرصۀ انتقال خاطره میان نسلها میبرد. شعر، خطاب به سیاووش، پسر کوچک شاعر نوشته شده است؛ کودکی که هنگام سرایش شعر، هشت سال داشته و جهان را از دریچۀ تجربهای محدودتر از بزرگسالان میشناخته است. شاملو باید تجربهای تاریخی و عاطفی را که همچنان برای پدر، تازه و دردناک است به فرزندی منتقل کند که شاهد اعدامها نبوده است. خود شاعر دربارۀ زمینۀ سرایش «از عموهایات» مینویسد: «این شعر خطاب به پسرم که در آن هنگام هشت ساله بود، در اعدامِ مبارزانِ سازمانِ نظامی عموماً و مرتضا کیوان خصوصاً نوشته شد. مرتضا نزدیکترین دوستِ من بود. انسانی والا با خُلقیاتی کمنظیر. هوشمندیِ شگفتانگیز. قتل نابهنگاماش هرگز برای من کهنه نشد و حتی اکنون که این سطور را مینویسم (دومِ مردادِ ۶۷) پس از ۳۵ سال هنوز غماش چنان در دلم تازه است که انگار خبرش را دمی پیش شنیدهام»(شاملو، ۱۳۸۷: ۱۰۶۷). این توضیح، نقطۀ عزیمت روشنی برای خوانش شعر فراهم میکند. کیوان نزدیکترین دوست شاعر بوده و مرگش زخمی همیشه تازه بر دل او نهاده است؛ در عین حال، اعدام او در متن سرکوب سیاسی پس از کودتا رخ داده و بخشی از حافظۀ تاریخی یک نسل است. شعر میکوشد این دو سطح را در قالبی قابلدریافت برای کودک به هم پیوند دهد. شاملو بهجای آغاز از تاریخ رسمی یا شرح مستقیم اعدام، از چیزهای کوچک و نزدیک به تجربۀ کودک سخن میگوید: «نه به خاطرِ آفتاب نه به خاطرِ حماسه/ به خاطرِ سایهی بامِ کوچکاش/ به خاطرِ ترانهیی/ کوچکتر از دستهای تو/ نه به خاطرِ جنگلها نه به خاطرِ دریا/ به خاطرِ یک برگ/ به خاطرِ یک قطره/ روشنتر از چشمهای تو/ نه به خاطرِ دیوارها ـ به خاطرِ یک چپر/ نه به خاطرِ همه انسانها ـ به خاطرِ نوزادِ دشمناش شاید/ نه به خاطرِ دنیا ـ به خاطرِ خانهی تو…»(همان: ۲۳۲).
تکرارِ «نه به خاطرِ» ساختاری از کنارزدن و انتخابکردن میسازد. شاعر ابتدا ارزشهای بزرگ و فراگیر را از مرکز سخن دور میکند: آفتاب، حماسه، جنگلها، دریا، همۀ انسانها و دنیا. سپس به عناصر کوچکتر روی میآورد: سایۀ یک بام، ترانهای کوچک، برگ، قطره، چپر، نوزاد دشمن و خانۀ کودک. این جابهجایی به معنای کوچکشمردن ارزشهای عمومی نیست، بلکه بازتعریف راه رسیدن به آنهاست. شاعر میخواهد نشان دهد که انساندوستی را نباید فقط در شعارهای بزرگ جستوجو کرد، زیرا این معنا در حفظ و مراقبت از جزئیترین صورتهای زندگی نیز آشکار میشود. سایۀ بام، امکان آسودگی و پناه را تداعی میکند؛ برگ و قطره، ظرافت و آسیبپذیری طبیعت را؛ خانه، فضای تعلق و امنیت را؛ و نوزاد دشمن، انسانی را که پیش از هر تقسیمبندی سیاسی و تاریخی صاحب زندگی و آینده است. این تصاویر در پیوند با مرگ کیوان معنایی مشخص پیدا میکنند. اعدام یک انسان ممکن است در گزارش سیاسی در قالب نام، تاریخ و حکم ثبت شود، اما شعر با بازگرداندن توجه به خانه، دست کودک، ترانه و برگ، یادآوری میکند که زندگی ازدسترفته از مجموعهای از امکانهای ملموس و روزمره تشکیل شده بود.
تصویر «نوزادِ دشمن» در میان تصاویر این شعر، اهمیت ویژهای دارد. دشمن در منطق ستیز، گروهی است که باید در برابرش ایستاد؛ اما نوزاد او هنوز با کنشها و انتخابهای آن گروه تعریف نشده است. این تصویر، مرزهای خصومت را به پرسش میکشد و زندگیای را یادآوری میکند که هنوز به منطق ستیز و نبرد تن نداده است. انساندوستی در اینجا از همدلی با نزدیکان فراتر میرود و به توانایی دیدن ارزش زندگی در آن سوی مرزهای خصومت پیوند میخورد. البته این نگاه به معنای انکار اختلافهای سیاسی یا نادیدهگرفتن مسئولیت عاملان خشونت نیست. شعر «عشق عمومی» بر این نکته تأکید میکند که خصومت نباید به نفی ارزش انسانی کسانی بینجامد که هنوز نقشی در شکلگیری آن نداشتهاند و عشق آدمی به نوع بشر باید عشقی بیقید و شرط و فراگیر باشد. این نگاه با سرنوشت کیوان نسبتی معنادار دارد. او در فضای سیاسی پرتنش دهۀ سی عضو حزب توده بود و در ارتباط با پروندههای مربوط به سازمان نظامی حزب، دستگیر و اعدام شد. شعر شاملو اما، نمیخواهد او را تنها از دریچۀ تعلق سیاسیاش معرفی کند. تأکید بر خانه و کودک و جزئیات زندگی، توجه را به آنچه در هر مرگ از میان میرود جلب میکند. این تأکید، زمینۀ سیاسی اعدام را حذف نمیکند؛ برعکس، خشونت سیاسی را در برابر ارزشهای مشخص زندگی قرار میدهد. دستگاه سرکوب ممکن است فرد را با عنوانی سیاسی تعریف کند، اما شعر بر این امکان پافشاری میکند که انسان را نمیتوان به همان عنوان فروکاست. در بخش بعدی شعر، جهان اخلاقی شاعر با تجربۀ شخصی پدرانه گره میخورد:
«به خاطرِ یقینِ کوچکات/ که انسان دنیاییست/ به خاطرِ آرزوی یک لحظهی من که پیشِ تو باشم/ به خاطر دستهای کوچکات در دستهای بزرگِ من/ و لبهای بزرگ من/ بر گونههای بیگناهِ تو/ به خاطرِ پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی/ به خاطرِ شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفتهای/ به خاطرِ یک لبخند/ هنگامی که مرا در کنار خود ببینی …» (همان: ۲۳۲ـ۲۳۳).
در این تصاویر، جهان از راه رابطۀ کودک با محیط و با پدر شناخته میشود. پرستو، باد، شبنم و برگ، طبیعت را به حضوری زنده و نزدیک تبدیل میکنند؛ دستها و لبها نیز رابطۀ عاطفی را از سطح یک مفهوم صرف به تبدیل به تجربهای لمسپذیر میکنند. شاعر بهجای آنکه تعریفی انتزاعی از ارزش زندگی ارائه دهد، آن را در موقعیتهایی قابلدریافت نشان میدهد: دستی که دست دیگری را میگیرد، بوسهای بر گونه، پرندهای در باد و لبخندی که از حضور انسانی عزیز پدید میآید. تعبیر «انسان دنیاییست» میان فرد و جهان نسبتی برقرار میکند که در آن، هر انسان میتواند جهانی از تجربهها، عواطف و امکانها را در خود داشته باشد. از همینرو، آسیبرساندن به یک انسان فقط ازبینبردن یک بدن نیست؛ نابودکردن جهانی است که تنها در وجود او به این صورت خاص پدید آمده است. این نگاه، معنای فقدان کیوان را نیز روشنتر میکند؛ مرگ او نه فقط پایان یک زندگی، بلکه از میان رفتن جهانی از هوش، خلقوخو، دوستی و امکانهای تحققنیافته است. تأکید شاملو بر اینکه اندوه او پس از گذشت سالها همچنان تازه مانده، نشان میدهد که مرگ کیوان برای شاعر صرفاً فقدان یک همفکر سیاسی نیست؛ غیبت انسانی است که با او جهانی مشترک ساخته بود.
شاملو در این شعر، سیاووش را مخاطبی منفعل نمیبیند که باید فقط به سخنان پدر گوش بسپارد. حضور کودک به شاعر یادآوری میکند که آینده در زندگی روزمره و جزئیات آن شکل میگیرد. قصه، عروسک، لبخند و خانه، عناصر کماهمیت حاشیۀ زندگی نیستند؛ آنها بخشی از جهانیاند که خشونت با ایجاد ترس و فقدان تهدیدش میکند. از همینرو، شاعر از «حماسه» و «دنیا» به چیزهای نزدیک بازمیگردد؛ زیرا ارزشهای انسانی اگر نتوانند در زندگی روزمره تحقق یابند، در سطح شعار باقی میمانند. انتقال خاطرۀ کیوان به سیاووش، در این معنا، تنها آموزش یک واقعۀ تاریخی نیست؛ کوششی است برای آنکه کودک از خلال این خاطره، ارزش پیوندهای انسانی و مسئولیت در برابر زندگی دیگران را دریابد. بخش پایانی شعر، این حکم را به نتیجه میرساند:
«به خاطرِ یک سرود/ به خاطرِ یک قصه در سردترینِ شبها تاریکترینِ شبها/ به خاطرِ عروسکهای تو/ نه به خاطرِ انسانهای بزرگ/ به خاطرِ سنگفرشی که مرا به تو میرساند، نه به خاطرِ شاهراههای دوردست/ به خاطرِ ناودان، هنگامی که میبارد/ به خاطرِ کندوها و زنبورهای کوچک/ به خاطرِ جارِ سپیدِ ابر در آسمانِ بزرگِ آرام/ به خاطرِ تو/ به خاطرِ هر چیزِ کوچک و هر چیزِ پاک به خاک افتادند/ به یادآر/ عموهایات را میگویم/ از مرتضا سخن میگویم»(همان: ۲۳۳).
در این پایان، «به خاطر تو» به نقطۀ تمرکز تصاویر پراکنده تبدیل میشود، اما شعر در همانجا متوقف نمیماند. گزارۀ «به خاطرِ هر چیزِ کوچک و هر چیزِ پاک به خاک افتادند» تبلوری از تصویر قربانی شدن قهرمانانی است که در راه عقیده جان دادهاند. پس از این، فرمان «به یادآر» میآید؛ خطاب از توصیف جهان محبوب کودک به وظیفهای در برابر گذشته منتقل میشود. شاعر نمیخواهد فرزندش فقط بداند که پدرش چه کسی را دوست داشته است؛ میخواهد بفهمد چرا باید او نیز آنها را دوست بدارد. این فرمان به معنای تقدیس مرگ یا تبدیل اعدامشدگان به چهرههایی دستنیافتنی نیست، بلکه دعوتی به حفظ خاطره و شناخت ارزشهایی است که در زندگی آنان وجود داشته است.
واژۀ «عموهایات» در این شعر، کارکردی فراتر از رابطۀ خویشاوندی دارد. کیوان از نظر نسبت خانوادگی عموی سیاووش نیست، اما شاملو او را در شبکهای از روابطی قرار میدهد که از پیوند خونی فراتر میرود. با این نامگذاری، مرگ نمیتواند کیوان را به فردی دور و بیگانه در گذشته تقلیل دهد. او از طریق داستانی که پدر برای فرزندش روایت میکند، وارد حافظۀ کودک میشود. بدینترتیب، فاصلۀ میان نسلها از میان میرود و کیوان که دیگر امکان حضور جسمانی در زندگی سیاووش را ندارد، از راه رابطۀ پدر با فرزند به نسل بعد راه پیدا میکند. از سوی دیگر، «عموها» بهصورت جمع آمده است و سرنوشت کیوان در کنار سرنوشت دیگر مبارزان اعدامشده قرار میگیرد. این جمع، پیوند شعر با زمینۀ سیاسی آن را آشکار میکند. مرگ کیوان رویدادی جدا از موج سرکوب پس از کودتا نبود؛ او در فضایی کشته شد که شماری از افسران وابسته به سازمان نظامی حزب توده نیز اعدام شدند. با اینحال، شاملو مانع میشود که این جمع به گروهی بیچهره تبدیل شوند. پس از «عموهایات»، گزارۀ «از مرتضا سخن میگویم» آمده است؛ این بازگشت به نام فردی، میان حافظۀ جمعی و فقدان شخصی تعادل برقرار میکند. شعر هم سرنوشت مشترک قربانیان را به یاد میآورد و هم بر فردیت کسی تأکید میکند که نزدیکترین دوست شاعر بوده است.
عنوان «مرثیهای بر یک رؤیا» در پرتو تصاویر پراکندۀ چهار شعر شاملو، معنای کاملتری پیدا میکند. رؤیا در اینجا صرفاً آرزویی شخصی یا تصوری دور از واقعیت نیست؛ افقی است که در آن، دانش و فرهنگ از راه مشارکت و بخشندگی رشد میکنند، عشق از مرزهای خصوصی عبور میکند، انسان در برابر خشونت، کرامت خود را حفظ میکند و کودک میتواند جهانی را به ارث ببرد که در آن، زندگی دیگری به سبب تعلق او به سوی دشمن نابود نشود. مرگ کیوان به این رؤیا ضربه میزند، زیرا یکی از حاملان و پرورشدهندگان آن را از میان میبرد؛ اما ضربهخوردن یک رؤیا با پایانیافتن همۀ امکانهای آن یکسان نیست. در این معنا، رؤیا تنها آرمانی سیاسی نیست که با شکست یک جریان یا اعدام یک فعال سیاسی از میان برود؛ بلکه نوعی رابطۀ انسانی نیز هست که در رفتار روزمره، دوستی، بخشندگی و مسئولیت در برابر دیگران تحقق پیدا میکند. کیوان به سبب جایگاهش در حیات فرهنگی و انتخابهای سیاسیاش، در شعر شاملو به شخصیتی بدل میشود که این دو سطح را به یکدیگر پیوند میدهد. اهمیت او تنها در آن نیست که به آرمانی سیاسی وفادار ماند، بلکه در این است که وفاداری به ارزشها را در شیوۀ ارتباط با دیگران نیز متجلی میکرد.
مرثیۀ کیوان در شعر شاملو، نه ستایش مرگ و تقدس بخشیدن به آن است و نه شکوه بخشیدن به چهرهای سیاسی و فرهنگی. کیوان در شعر شاملو باقی میماند، نه چون مرگش به پایانی باشکوه تبدیل شده، بلکه چون کیفیت زندگیاش هنوز میتواند در ذهن و وجدان زندگان پرسشی ژرف پدید آورد؛ این که چگونه میتوان دانش را با بخشندگی، دوستی را با مسئولیت و آرمان را با احترام به زندگی پیوند داد؟
توضیح تصویر برخی از بنیانگذاران انجمن ادبی شمع سوخته.
از راست به چپ: هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی، نیما یوشیج، احمد شاملو و مرتضی کیوا








دیدگاهتان را بنویسید