محمد[فرخی یزدی]:

فضای تنگِ قفس نیست درخورِ پرواز
پریدنی به میانِ هوا، هوس دارم
[سرهنگ]نیرومند:
شعر، تو را به بدبختی انداخت. شعر هم میتواند نجاتات دهد. چهات از آن ملکالشعرا بهار کمتر است؟ دید با شاخِ گاو نمیشود دَراُفتاد، گفت خرِ ما از کُرهگی دُم نداشت. یک شعری هم تقریر کرد و فرستاد شرف عرض تمام شد و رفت.
محمد:
اینطور هم که باشد، فرق است بین شاهِ شاعران و شاعرِ رَنجبران.
نیرومند:
آخر عاقبتِ خوشی برایات نمیبینم. اوضاع بر وفقِ زندانیان سیاسی نیست. از طرفِ مقاماتِ بالا مرتب فشار میآورند. قانون ۱۳۱۰ بدجوری کمونیستها را میگزاند. تنها تو نیستی، چندنفر از کلهگُندهها و یکی-دو نفر از پنجاهوسه نفر هم وضعشان وخیم است. بهخصوص «دکتر ارانی» با آن دفاعیه که در دادگاه خوانده.
محمد:
جوابِ مَرا که میدانید. من دست از جان شُستهام.
نیرومند:
گُفتنِ یک شعر، که برایِ تو کاری ندارد. جانات را نجات میدهد.
محمد:
جانی را که یک شعرِ فرمایشی بتواند نجات دهد، بهتر همانکه در همین زندان از شرّش راحت بشوم.
بخشی از نمایشنامهی «فاخته دهاندوخته»
نمایشِ زندهگی فرخی یزدی
ایرج جنتی عطایی | فروردین ۱۳۶۲
* فاخته دهاندوخته؛ اولینبار در نیمهی دوم دیماه ۱۳۶۲ در لندن به صحنه آمد.
نقل از صفحه فیسبوکی آرمان اسماعیلی








دیدگاهتان را بنویسید