پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

چند پرسش و تناقض- صمد وکیلی

توضیح:

کامنت زیر را زیر پست رفیق رضا یونسی گذاشتم که آنرا روی دیوار خود نیز می گذارم. برای خواندن نوشته‌ی رفیق می توانید به صفحه او رجوع کنید.

چند پرسش و تناقض

رفیق رضا،

من در زیر بدون مقدمه، به چند پرسش و تناقض در نوشته‌ات می‌پردازم.

۱- از ضرورت «تحلیل انضمامی» سخن می‌گویی، اما نوشته‌ات در سطح گزاره‌های کلی باقی می‌ماند. می‌گویی جنگ باید در شبکه‌ای از تضادهای سیاسی، اقتصادی و تاریخی بررسی شود، ولی هیچ‌یک از این تضادها را مشخص نمی‌کنی. اگر تحلیل انضمامی را شرط کنش آگاهانه می‌دانی، چرا به‌طور مشخص به مختصات این جنگ نمی‌پردازی و روشن نمی‌کنی کدام نیروها، منافع و شرایط تاریخی مورد نظرت هستند؟

۲- هرچند بر وحدت دیالکتیکی نظریه و عمل تأکید می‌کنی و می‌گویی هیچ‌یک را نباید به سود دیگری حذف کرد، در نحوه‌ی توضیح این رابطه برای نظریه جایگاهی مقدم و تعیین‌کننده قائل می‌شوی. در نوشته‌ی تو، عمل زمانی آگاهانه و ثمربخش است که از تحلیل و سازمان‌دهی نظری برخاسته باشد. اگر نظریه و عمل واقعاً رابطه‌ای متقابل دارند، چرا فقط از هدایت عمل به‌وسیله‌ی نظریه سخن می‌گویی و از نقش عمل در تولید، تصحیح، بازبینی یا رد فرض‌های نظری چیزی نمی‌نویسی؟

این مسئله در جمله‌ی «پراتیک رهایی‌بخش تحقق نظریه در واقعیت است» آشکارتر می‌شود. چنین تعبیری این تصور را ایجاد می‌کند که نظریه پیشاپیش شکل می‌گیرد و وظیفه‌ی عمل صرفاً تحقق آن است؛ حال آنکه نظریه نیز در جریان تجربه، مبارزه، شکست و مواجهه با پیامدهای پیش‌بینی‌نشده تغییر می‌کند. به همین دلیل، رابطه‌ای که دیالکتیکی می‌نامی، در نوشته‌ات به‌صورت حرکتی یک‌طرفه از نظریه به عمل توضیح داده شده است.

همین مسئله در کاربرد مفهوم «وحدت میانجی‌یافته‌ی اضداد» نیز دیده می‌شود. در نوشته، نظریه سوی معتبرتر رابطه و احساس اخلاقی و خودانگیختگی شکل‌های ناکافی کنش معرفی می‌شوند. اگر این رابطه واقعاً دیالکتیکی است، باید نشان داده شود که احساس، تجربه، خودانگیختگی، آگاهی، نظریه و سازمان چگونه در فرایندی متقابل بریکدیگر اثر می گذارند. این میانجی در نوشته مشخص نشده است.

۳- کنش برخاسته از احساس اخلاقی را پراکنده و ناپایدار می‌دانی، اما به نقش سازنده‌ی انگیزه‌های انسانی و عاطفی در شکل‌گیری کنش سیاسی نمی‌پردازی و تنها به جنبه‌ی منفی آن اشاره می‌کنی. رنج مردم، خشم از بی‌عدالتی و احساس همبستگی می‌توانند از سرچشمه‌های مهم کنش جمعی باشند. احساس اخلاقی الزاماً در برابر آگاهی قرار ندارد، بلکه می‌تواند نقطه‌ی آغاز آگاهی و سازمان‌یافتگی باشد.

از سوی دیگر، معیار روشنی برای تمایز میان «کنش آگاهانه» و «واکنش اخلاقی» ارائه نمی‌دهی. ممکن است کسانی که مستقیماً جنگ، سرکوب یا تبعیض را تجربه کرده‌اند، شناخت عمیقی از وضعیت داشته باشند، حتی اگر آن را با زبان فلسفی بیان نکنند. در مقابل، نظریه‌ای ظاهراً منسجم نیز ممکن است از واقعیت اجتماعی دور باشد. بنابراین روشن نیست آگاهی سیاسی را با چه معیاری می‌سنجی.

جدا از این، روشن نمی‌کنی که معیارهای اخلاقی در تشخیص پراتیک درست چه نقشی دارند. بدون داوری اخلاقی نمی‌توان میان کنشی رهایی‌بخش و کنشی که خود به بازتولید ضدانقلاب می‌انجامد تمایز گذاشت. حتی تحلیل درست علل جنگ نیز به‌تنهایی تعیین نمی‌کند که چه موضعی باید اتخاذ شود یا استفاده از چه وسیله‌ای درست است. میان شناخت واقعیت و انتخاب هدف و وسیله، ناگزیر نوعی داوری ارزشی و اخلاقی وجود دارد.

۴- می‌گویی «نظریه اگر در خود متوقف شود، به تأملی بی‌اثر بدل می‌شود»، اما از حلقه‌های هم‌اندیشی و سازمان‌دهی نظری دفاع می‌کنی، بی‌آنکه نشان دهی این فعالیت‌ها چگونه و از چه مسیری به عمل منتهی می‌شوند. چه معیار یا سازوکاری نشان می‌دهد که یک حلقه‌ی نظری از مرحله‌ی تأمل صرف عبور کرده و به بخشی از پراتیک تبدیل شده است؟

اگر هم نظریه‌ی متوقف‌شده و هم عمل فاقد تحلیل ممکن است بی‌ثمر باشند، در یک موقعیت مشخص چگونه باید تشخیص داد مشکل اصلی کمبود تحلیل است یا کمبود آمادگی برای عمل؟ صرف گفتن اینکه نظریه و عمل باید متحد شوند کافی نیست، زیرا خود این وحدت نیازمند توضیح است. در غیر این صورت، سازمان‌دهی نظری ممکن است به فرایندی بی‌پایان تبدیل شود که همواره کنش را به آینده موکول می‌کند.

۵- اصطلاح «سازمان‌دهی نظری» را حلقه‌ی مفقوده‌ی کنش سیاسی معرفی می‌کنی، اما آن را تعریف نمی‌کنی. آیا منظورت تشکیل حلقه‌های مطالعاتی، تدوین برنامه‌ی سیاسی، آموزش فعالان، ایجاد حزب، سازمان‌دهی نیروهای اجتماعی یا دستیابی به تحلیلی مشترک است؟ این فعالیت‌ها یکسان نیستند. همچنین روشن نمی‌کنی چه چیز و چه کسانی باید سازمان یابند، این سازمان‌دهی به دست چه کسانی انجام می‌شود و چه نسبتی با کنشگران و جنبش‌های موجود دارد.

علاوه بر این، معلوم نیست نظریه را چه کسانی تولید می‌کنند. آیا نظریه‌پردازان بیرون از جنبش قرار دارند و آگاهی را به کنشگران منتقل می‌کنند یا خود بخشی از مبارزه‌اند؟ اگر گروهی نظریه را بسازد و گروهی دیگر فقط آن را اجرا کند، با وحدت نظر و عمل روبه‌رو نیستیم، بلکه با نوعی تقسیم کار سلسله‌مراتبی میان فکر و عمل مواجهیم.

از نوشته چنین برمی‌آید که کمبود اصلی سازمان‌یافتگی را در سطح نظریه جست‌وجو می‌کنی؛ حال آنکه سازمان‌دهی فقط محصول تحلیل نظری نیست. اعتماد، تجربه‌ی مشترک، روابط اجتماعی، منافع مشترک، منابع مادی و استمرار فعالیت نیز در آن نقش دارند. ممکن است گروهی نظریه‌ای منسجم داشته باشد، اما به دلیل فقدان پیوند اجتماعی یا منابع لازم، قادر به سازمان‌دهی نیرویی نباشد. بنابراین نمی‌توان حلقه‌ی مفقوده‌ی سازمان‌یافتگی را تنها در سطح نظریه جست‌وجو کرد.

۶- از ضرورت درک «کلیت واقعیت» سخن می‌گویی، اما روشن نمی‌کنی این کلیت چگونه و تا چه اندازه قابل شناخت است. آیا فهم کلیت واقعیت را پیش‌شرط کنش می‌دانی؟ اگر چنین است، حد کفایت این فهم چیست؟ اگر شناخت همواره ناقص، تاریخی و قابل تصحیح است، چه زمانی می‌توان گفت تحلیل به اندازه‌ی کافی پیش رفته و زمان عمل فرا رسیده است؟

همچنین، چه کسی تعیین می‌کند کدام تحلیل نماینده‌ی کلیت واقعیت است؟ نیروهای مختلف ممکن است بر اساس موقعیت، منافع و تجربه‌ی خود تحلیل‌های متفاوتی ارائه دهند. اگر چند تحلیل وجود داشته باشد، بر چه اساسی باید یکی از آن‌ها مبنای سازمان‌دهی قرار گیرد؟

۷- فراخوان‌های عملی را به دلیل نداشتن تحلیل، راهبرد و بدیل نقد می‌کنی، اما خود از سطح مطالبه‌ی این عناصر فراتر نمی‌روی و حتی مسیر یا معیار آن‌ها را روشن نمی‌کنی. اگر اعتراض، تظاهرات یا واکنش فوری کافی نیست، جایگزین پیشنهادی چیست؟ آیا مردم باید تا شکل‌گیری نظریه‌ای منسجم و سازمانی کامل دست از کنش بکشند؟ اگر نه، کنش‌های فوری چه نسبتی با برنامه‌ی بلندمدت دارند؟

اگر هدف نوشته صرفاً طرح ضرورت تحلیل نظری است، این محدودیت باید روشن شود؛ وگرنه نوشته از دیگران چیزی را مطالبه می‌کند که خود حتی معیار ابتدایی آن را نیز ارائه نمی‌دهد.

افزون بر این، وجود بدیلی جامع نمی‌تواند شرط هرگونه مخالفت با جنگ باشد. کسی که با کشتار، تجاوز یا ادامه‌ی جنگ مخالفت می‌کند، لزوماً موظف نیست همان لحظه برنامه‌ای کامل برای نظم سیاسی آینده ارائه دهد. نفی یک وضعیت ویرانگر و تدوین بدیلی جامع دو سطح متفاوت از کنش سیاسی‌اند و الزاماً هم‌زمان شکل نمی‌گیرند.

۸- میان انواع مختلف کنش تفاوتی نمی‌گذاری. حتی در محدوده‌ی کنش سیاسی، اعتراض فوری به کشتار، مطالبه‌ی آتش‌بس، تظاهرات، اعتصاب و ایجاد سازمانی بلندمدت اهداف و منطق یکسانی ندارند. برخی اقدامات در شرایط جنگی فوری‌اند و نمی‌توان آن‌ها را تا تکمیل تحلیلی جامع به تعویق انداخت. چون میان این سطوح مختلف تمایز نمی‌گذاری، معلوم نیست نقدت به «عمل بی‌واسطه» دقیقاً شامل کدام‌یک از آن‌هاست.

۹- صورت‌بندی نوشته این تصور را ایجاد می‌کند که سازمان‌دهی نظری می‌تواند به سازمان‌دهی عملی بینجامد، اما حلقه‌های واسط این گذار توضیح داده نشده‌اند. چگونه از یک تحلیل به انتخاب راهبردی مشخص می‌رسیم؟ گروه‌هایی که درباره‌ی علل جنگ توافق دارند، ممکن است درباره‌ی تظاهرات، اعتصاب، مذاکره، انتخابات یا مقاومت مدنی اختلاف داشته باشند. در انتخاب راهبرد فقط شناخت واقعیت دخالت ندارد؛ منافع، ارزش‌ها، توانایی‌ها، مخاطرات و ارزیابی پیامدها و توازن قوا مؤثرند. بنابراین تحلیل نظری به‌تنهایی نه هدف سیاسی را تعیین می‌کند و نه وسیله‌ی مناسب را.

۱۰- می‌گویی جنگ «صرفاً یک فاجعه‌ی انسانی نیست»، بلکه محصول تضادهای سیاسی، اقتصادی و تاریخی است. جنگ هم فاجعه‌ای انسانی است و هم پدیده‌ای سیاسی، اقتصادی و تاریخی. بااین‌حال، این صورت‌بندی ممکن است چنین القا کند که تحلیل ساختاری نسبت به داوری انسانی و اخلاقی در مرتبه‌ای بالاتر قرار دارد؛ در حالی که این دو بُعد نه در برابر یکدیگر، بلکه مکمل یکدیگرند. شناخت ساختارها نباید اهمیت قربانیان را کاهش دهد و توجه به قربانیان نیز مانع تحلیل ساختاری نیست.

در پایان نیز از دیالکتیک امر درونی و بیرونی سخن می‌گویی، اما این دو را تعریف نمی‌کنی و سازوکار رابطه‌ی آن‌ها را نشان نمی‌دهی. امر درونی دقیقاً چیست و امر بیرونی کدام است؟ بسیاری از عوامل خارجی از طریق نهادها و منافع داخلی عمل می‌کنند و نیروهای داخلی نیز در مناسبات منطقه‌ای و جهانی شکل می‌گیرند. صرف نام‌بردن از «امر درونی و بیرونی» هنوز تحلیل رابطه‌ی آن‌ها نیست.

در مجموع، خواهان عبور از انتزاع به تحلیل انضمامی هستی، اما نوشته‌ی خودت در سطحی انتزاعی باقی می‌ماند؛ از وحدت نظریه و عمل دفاع می‌کنی، اما حرکت میان آن‌ها را عمدتاً از نظریه به‌سوی عمل توضیح می‌دهی؛ از سازمان‌دهی سخن می‌گویی، اما سازمان، نیروی اجتماعی و سازوکار مشخصی معرفی نمی‌کنی؛ و از دیگران راهبرد و بدیل می‌خواهی، اما خود از سطح مطالبه‌ی آن‌ها فراتر نمی‌روی. همچنین با نپرداختن به نقش سازنده‌ی احساس اخلاقی و تنها اشاره به جنبه‌ی منفی آن، یکی از سرچشمه‌های مهم انگیزه و یکی از مبانی تعیین حدود کنش سیاسی را نادیده می‌گذاری. در نتیجه، نوشته‌ات به‌جای رفع شکاف میان نظریه و عمل، همان شکاف را در استدلال خود دارد و آنرا بازتولید می‌کند.

قربانت

Reza Younesi

دیدن موارد کمتر


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب