بحران پراتیک در عصر جنگ
چرا جنگ سیاست را به واکنش اخلاقی تقلیل میدهد؟
مهرداد خامنهای
۱۸ زوئیه ۲۰۲۶
جنگ تنها میدان رویارویی ارتشها نیست. میدان رویارویی شیوههای اندیشیدن نیز هست. هر جنگ همزمان با ویران کردن شهرها و جان انسانها امکان اندیشیدن را نیز زیر فشار فوریت، ترس و هیجان قرار میدهد. در چنین لحظههایی سرعت جای تحلیل را میگیرد، موضعگیری جای شناخت را و واکنش جای پراتیک را. شاید به همین دلیل باشد که هرچه جنگها پیچیدهتر شدهاند سیاست نیز بیش از پیش به مجموعهای از واکنشهای اخلاقی و لحظهای فروکاسته شده است.
این امر تصادفی نیست. جنگ بیش از هر وضعیت دیگری ایدئولوژی بیواسطگی را تقویت میکند. این تصور که دیدن ویرانی خودبهخود حقیقت سیاسی آن را آشکار میکند و مشاهدهی رنج مستقیماً ما را به موضع درست میرساند. تصاویر کودکان زیر آوار، بیمارستانهای ویرانشده، خانوادههای آواره و شهرهای سوخته بیتردید واکنش اخلاقی برمیانگیزند و چنین واکنشی کاملاً انسانی است. اما از دل همان تصویر نیروهای سیاسی گوناگون میتوانند به نتایجی کاملاً متفاوت برسند. آنچه اختلاف را رقم میزند شدت همدردی نیست بلکه تحلیلی است که از مناسبات مادی تولیدکنندهی جنگ ارائه میشود.
در اینجا تفاوت میان اخلاق و سیاست آشکار میشود. اخلاق با رنج آغاز میکند و میکوشد از آن بکاهد. سیاست انتقادی از رنج آغاز میکند اما در آن متوقف نمیشود. میپرسد این رنج چگونه تولید شده، چه تضادهایی آن را ممکن کردهاند، چه نیروهایی از تداوم آن سود میبرند و کدام نیروهای اجتماعی توانایی پایان دادن به آن را دارند. بدون این پرسشها مخالفت با جنگ میتواند به شعاری مشترک میان نیروهایی تبدیل شود که اهداف و منافع کاملاً متضادی دارند.
جنگ در سطح پدیدار انفجار، اشغال، موشک و مرگ است اما در سطح عمیقتر فشردهترین بیان تضادهای انباشتهی اقتصادی، ژئوپلیتیکی، طبقاتی و ایدئولوژیک است. اگر تحلیل در سطح پدیدار متوقف شود سیاست نیز در همان سطح باقی میماند. در این صورت پرسش اصلی دیگر این نیست که چرا جنگ رخ داده است بلکه این است که کدام طرف را باید محکوم کرد و کدام طرف را باید حمایت کرد. سیاست به داوری اخلاقی تقلیل مییابد و امکان فهم فرآیندهای تاریخی که جنگ را تولید کردهاند از میان میرود.
سرمایهداری متأخر این وضعیت را تشدید میکند. گردش بیوقفهی تصاویر، اخبار فوری و شبکههای اجتماعی جنگ را به رشتهای از لحظههای مصرفی تبدیل میکند. هر روز تصویر تازهای جای تصویر دیروز را میگیرد. خشم عمومی به همان سرعتی شکل میگیرد که فراموش میشود. در چنین نظمی حتی همدردی نیز تابع ریتم گردش اطلاعات است. آنچه فرصت رشد نمییابد نه احساس بلکه فهم است.
به همین دلیل سیاست معاصر بیش از هر زمان دیگری در معرض تبدیل شدن به سیاست واکنش قرار گرفته است. واکنش به هر تصویر، هر خبر، هر انفجار و هر فراخوان. اما واکنش هرچند ضروری جایگزین پراتیک نیست. پراتیک زمانی شکل میگیرد که این تجربههای پراکنده در افقی مشترک فهم شوند و به سازمانیابی نیروهایی بینجامند که قادرند مناسبات مولد جنگ را به چالش بکشند.
از همینجا ضرورت سازماندهی نظری آشکار میشود. سازماندهی نظری نه تعویق عمل است و نه پناه بردن به انتزاع. برعکس تلاشی است برای آنکه عمل از اسارت لحظه رها شود. هدف آن تولید زبان مشترک، حافظهی تاریخی و افق سیاسی مشترکی است که بتواند واکنشهای پراکنده را به نیرویی آگاه و پایدار تبدیل کند.
بدون چنین میانجیای حتی گستردهترین جنبشهای ضدجنگ نیز ممکن است در سطح اعتراض باقی بمانند. آنان میتوانند خشم اجتماعی را بیان کنند اما لزوماً قادر نخواهند بود تضادهایی را که جنگ را بازتولید میکنند دگرگون سازند. فاصلهی میان اعتراض و دگرگونی همان فاصلهای است که سازماندهی نظری و سیاسی باید آن را پر کند.
بحران اصلی امروز کمبود همدردی با قربانیان جنگ نیست. جهان هر روز شاهد فوران احساسات، محکومیتها و فراخوانهاست. بحران در جای دیگری نهفته است. در ناتوانی از تبدیل این واکنشها به آگاهی تاریخی، سازمان جمعی و استراتژی رهاییبخش. تا زمانی که این پیوند برقرار نشود هر جنگ با موجی از خشم آغاز میشود و با فراموشی جنگ بعدی پایان مییابد بیآنکه مناسباتی که جنگ را ممکن میکنند دگرگون شده باشند.
از اینرو پرسش اساسی در برابر هر جنگ این است که «کدام تضادهای تاریخی این جنگ را ممکن کردهاند، کدام نیروهای اجتماعی از آن سود میبرند و چه شکل از سازمانیابی میتواند امکان پایان دادن به بازتولید آن را فراهم کند؟»
پراتیک از جایی آغاز میشود که جنگ دیگر صرفاً موضوع محکومیت اخلاقی نیست بلکه به نقطهی عزیمت برای شناخت تضادهای مادی و سازمانیابی نیروهایی تبدیل میشود که قادرند شرایط تولید جنگ را دگرگون کنند. تنها در این معناست که سیاست از مرز واکنش عبور میکند و به افق رهایی نزدیک میشود.








پاسخی بگذارید