پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

روایتی از قتل های حکومتی- آرام روانشاد

از همان کودکی، با اعدام یک گرهٔ فلسفی داشتم. نه این‌که فقط آن را بی‌رحمانه بدانم؛ اصلاً نمی‌توانستم آن را در ذهنم جا بدهم.

به ما گفته بودند مرگ ناگهان می‌رسد. هیچ‌کس از لحظهٔ مرگ خود خبر ندارد؛ از رگ گردن به انسان نزدیک‌تر است. یکی در خواب می‌میرد، یکی در تصادف، یکی با سکته، یکی زیر آوار، یکی در آتش. حتی بیماری که روی تخت بیمارستان افتاده و حالش بد است و دکترها جوابش کرده اند نیز نمی‌داند کی می میرد. یادم است پدربزرگم هر وقت خبر مریضی کسی را می شنید بلافاصله می گفت: ” شخصی همه شب بر سر بیمار گریست، چون صبح بشد بمُرد و بیمار بزیست. عمر دست خداست.” پدرم هم همین‌گونه رفت. کمتر از یک ساعت پیش از مرگش، پسرم و یارش بالای سرش بودند و وقتی بازگشتند گفتند حالش امیدوارکننده است؛ پزشک هم از علائم حیاتی خوب گفته بود. اما یک ساعت بعد بعد تلفن همراه برادرم زنگ خورد: تمام شده بود. مرگ، مثل همیشه، بی‌خبر آمده بود. از همان کودکی، هیبتِ و شکوه مرگ برای من درست در همین بود: در غیرمنتظره‌بودنش. مرگ هرگز در نمی‌زند، وقت نمی‌گیرد، خبر نمی‌دهد؛ ناگهان از راه می‌رسد. ناگهان… برای همین، آنچه هرگز نتوانسته‌ام بفهمم فقط خودِ اعدام نیست؛ تشریفاتِ آن است. این‌که انسانی را از سلول بیرون بیاورند. بگویند وقتش رسیده. روز قبلش غذای خوب و فرصت خداحافظی به او بدهند. دست‌هایش را ببندند. قدم‌به‌قدم در راهرویی همراهی‌اش کنند که انتهایش مرگ ایستاده است. عده‌ای دیگر هم در آن مسیر همراهش شوند، چون قرار است مراسمی برگزار شود؛ مراسمِ کشتنِ یک انسان.

تشریفاتِ مرگ.”

این دو کلمه ذهنم را از کار می‌اندازد. من کارم با کلمات است، اما از درک این دو کلمه عاجزم و عاجز خواهم ماند. مگر مرگ تشریفات دارد؟ مگر قرار نبود ناگهان برسد؟ مگر قرار نبود هیچ‌کس ساعتش را نداند؟ پس چگونه ممکن است انسانی برای مرگِ انسانی دیگر، زمان تعیین کند، مسیر تعیین کند، مأمور بگمارد، شاهد بخواند، و همه‌چیز را با نظم و برنامه پیش ببرد؟

برای همین هیچ چیز به اندازه شنیدن خبر اعدام نمی تواند مرا از پا بیندازد. هر بار خبر اعدامی را می‌شنوم، ذهنم دوباره همان صحنه را می‌سازد: آدمی که می‌داند چند دقیقه دیگر خواهد مرد و با پای خود به سوی مرگ می‌رود. و هر بار با خودم می‌گویم: مگر چنین چیزی ممکن است؟ مگر مرگ تشریفات دارد؟

شاید به همین دلیل است که هر جا “اعدام” هست، برای من تمدن هنوز شکست خورده. چرا که تا وقتی انسان بتواند به هر دلیلی برای مرگِ انسانی دیگر تشریفات بچیند، هنوز چیزی بنیادین در فهم ما از “انسان” ، ناتمام مانده است.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب