وقتی نویسنده یا هنرمندی از دنیا میرود، گاهی نقدهای جدی دربارهٔ آثار یا رفتار حرفهای او کنار گذاشته میشود و نوعی قدیسسازی شکل میگیرد. از سوی دیگر، بعضی نیز درست در همان زمان فرصت را برای تسویهحساب شخصی مناسب میبینند. به نظر من، هر دو رویکرد نادرست و غیراصولی است. شاید این پدیده مختص فرهنگ ما نباشد، اما به گمانم در جامعهٔ ما پررنگتر دیده میشود
احترام به نویسنده و یا هنرمندی که دیگر در قید حیات نیست با نقد منصفانه از آثار و فعالیتهای حرفهای او منافاتی ندارد. اگر کسی در زمان حیاتش آثار مهمی خلق کرده، شایستهٔ احترام است؛ اما این به آن معنا نیست که همهٔ داوریهایش هم درست بوده یا نباید دربارهٔ آنها صحبت کرد.
من فکر میکنم در کنار تجلیل از خدمات یک نویسنده، اشتباهات و ضعفهای او را هم نباید فراموش کنیم؛ چون تاریخ ادبیات تنها با ستایش و تعریف و تمجید کامل نمیشود.
خانم پارسیپور خالق آثاری ماندگار چون «زنان بدون مردان»، «طوبا و معنای شب» و «عقل آبی» هستند. این آثار جایگاه ایشان را به عنوان نویسندهای خلاق و پیشکسوت در تاریخ ادبیات معاصر ایران تثبیت کرده است. زندگی خصوصی ایشان موضوع این نوشته نیست؛ اما موضعگیریها و واکنشهایشان در عرصهٔ ادبیات، بخشی از کارنامهٔ حرفهای ایشان و در نتیجه بخشی از تاریخ ادبیات معاصر ما به شمار میآید
بروم سر اصل مطلب.
در ماه می سال ۲۰۱۲ یک جلد از کتاب مجموعهی داستانهای کوتاه من بنام( تا دوردستها) از طریق دوستی، به دست خانم شهرنوش پارسیپور رسید.
ایشان این کتاب را ( تنها یکی از داستانهایش را، بنام «آری ویرجینیا») در برنامهای که در رادیو زمانه اجرا میکردند مورد نقد و بررسی قرار دادند.
اینجانب، بدون هیچگونه اظهار نظر، متن نقد ایشان را ،که در آرشیو رادیو زمانه نیز موجود است ، در اینجا بازنشر میکنم تا خوانندگان خود دربارهٔ شیوهٔ نقد و داوری ایشان قضاوت کنند
در خاتمه، در گذشت نویسندهی بزرگ میهنمان خانم شهرنوش پارسی پور را به اهالی ادب و فرهنگ و مردم میهنمان تسلیت میگویم.
***
هیچگاه فکر نمیکردم ، کتابی در خانهام باشد و من نخوانده باشمش. اما حالا از این کتاب ها زیاد هست. کار و گرفتاری فرصت نمیدهد به خواندن برسم. این هم حقیقتی است که نویسندکان ایرانی، فرصت خواندن به زبان های دیگر را از من گرفتهاند. تا به خودم میجنبم ناگهان ۱۵ جلدی کتاب پارسی دور و برم را گرفته است. شمار زیادی هم کتابهای خود را به صورت چشبیده به ایمیل میفرستند که به راستی خواندن انها برایم دشوار است. کتابهای دیگر را میتوان با خود به ورزشگاه برد و حین راه رفتن روی دستگاه راهبر و یا دوچرخه پا زدن خواند. اما این کتابهای چسبیده را باید پشت کامپیوتر خواند. شاید هم بشود انها را در آی پاد واریز کرد. اما چون ای پاد ندارم نمیدانم شدنی است یا نه.واژهی چسبیده را برای اتاچمنت استفاده کردم و واژهی واریز را برای دانلود.امیدارم که زیاد اشتباه نکرده باشم. شاید دوستان ایرانی خبره در کامپیوتر واژه هایی به این منظور ابداع کرده باشند که بی اطلاع هستم.
به هر حال یکی از کتابهایی که به دستم رسیده است، تا دور دست ها نام دارد و نویسنده آن علی رادبوی است. این کتاب از داستانهایی تشکیل شده و داعیهای هم ندارد. نویسنده گاه به گاه یادآور میشود که چپگرا بوده است و گویا هنوز هم هست، اما البته روشن نمیکند از کدام گروه است. البته در خواندن برایم این طور تداعی میشد که باید توده ای باشد. به هر حال اما حالا گویا راننده اتوبوس در یکی از شهرهای آمریکاست. یا حداقل در لحظه ی نوشتن این کتاب راننده اتوبوس بوده است. این وضعیت مرا متوجه مسائل جامعه شناختی و روان شناختی مختلفی کرد. دوستان کمونیست در ایران به گونه ای از نظام سلطنتی گپ می زدند که گویا مغز استخوان سرمایه داری است. در راستای همین معنا طرف آیت الله خمینی را گرفتند. برخی روشنفکران از جمله هما ناطق داد زدند که بابا جان عقل سلیم حکم میکند تا میان بورژوازی کمپرادور و ارتجاع مذهبی طرف اولی را گرفت که صد ها گام پیشتر از رقیبش است. اما بخش قابل تاملی از دوستان کمونیست که سوار قطار مردم شده بودند و در برابر هیاهوی تودههادچار انفعال بودند، این را درک نمیکردند. نتیجه این شد که اغلب به زندان رفتند، شماری اعدام شدند و باقی به مرور از کشور خارج شدند. هیچکدام هم نکوشیدند به کشورهای کمونیست فرار کنند، به جز سیاوش کسرایی تا بعد با اضطراب و اندوه به غرب بگریزد.
علی رادبوی در آمریکا مینویسد و خودش هم چاپ میکند، بی توقع و ساده. اینک اما چپهای ما به خدمت نظام سرمایه داری درآمدند و با کمال تعجب متوجه شدند که میتوانند هر قدر دلشان خواست در این نظام سرمایه داری از چپ بگویند. چون حقیقتی است که نظام سرمایه داری خودش را رسانده است به ماورای دوران صنعت و در تکنولوژی الکترونیک غوطه میخورد و کارش به جایی رسیده است که میتواند با استفاده از دستگاههای مختلف حتی افکار شما را بخواند. حالا میتواند از پشت دیواری به کلفتی یک متر که از سیمان ساخته شده باشد عکس شما را بگیرد. در نتیجه هیچ نگرانی از این بابت که افراد برایش چپی حرف بزنند ندارد. البته همهی این ها به این معنی نیست که این نظم پیر نمیشود، چرا میشود. در همین آمریکا میتوان دید که نظم به سوی نوعی فروریزش پیش می رود. فروشگاهها بسیار خلوت هستند. مردم آنقدر هیج چیز نمیخرند که اجناس بسیار مرغوب راهی فروشگاههای یک دلاری میشوند. پس اینجا نیز اتفاقاتی خواهد افتاد. اما این اشتباه محاسبات دوستان کمونیست ما را جبران نمیکند که سوار قطار توده شدند.
بگذریم به هر حال دوست چپگرای ما در آمریکا راننده اتوبوس است و داستان هم مینویس؛ داستانهای ساده. چنین به نظر می رسد که او نویسنده شدن را انتخاب کرده است. یعنی میخواهم بگویم در فطرتش نیست که نویسنده باشد، اما خوب است که نیاز طبیعی به حرف زدن به زبان مادری را با نوشتن داستان جبران میکند. به تکهای از یکی از داستان ها توجه کنید:
اتوبوس را برای میشل که با دو چمدان کذاییاش ایستاده است نگه میدارم. تمام زندگی میشل همین دو چمدان رنگ و رو رفته است که روز و شب همه جا به دنبال میکشد. سوار میشود ولی برخلاف همیشه نمیخندد. اگر میشل را بدون چمدانهایش ببینید حتما حساب دیگری برایش باز میکنید، تمیز، مرتب و خنده روست. ولی امروز نه. انگار شب سختی را پشت سر گذاشته است. صبح بخیری ردوبدل میکنیم. با صدای بلند میگوید: تابلوی روی اتوبوست را دوست دارم! آره ویرجینیا، خدایی وجود ندارد. ولی بهشون بگو که قبل از خدا کلمهی مطلقا را جا انداخته اند. لبم را گاز میگیرم و به مسافران نشسته در آینه ی بالای سرم نگاه میکنم. میشل متعجب یکی دو بار به من و مسافران نشسته در اتوبوس نگاه می کند و رو به انهابا صدای بلند و محکم میپرسد: کسی اینجا با نوشتهی روی اتوبوس مخالف است؟ از هیچکس صدایی درنمیاید. بیرون پودر باران و مه درهم آمیخته و چشم انداز را در هالهی دودی رنگی فرو برده است.
اینک اما چپهای ما به خدمت سرمایه داری درآمدند و با کمال تعجب متوجه شدن که میتوانند هر قدر دلشان خواست در این نظام سرمایه داری از چپ بگویند. این یکی از بهترین بخشهای کتاب هست و بخش نخست هم هست. من به طور کلی آدم هایی را که از پا نمیافتند دوست دارم. البته داستان روشن است که راننده این نوشته را به دیوار اتوبوس نچسبانده است. شرکتی این کار را کرده است که آگهی های اتوبوس را می چسباند. اما به نظر میرسد که علی رادبوی همانند میشل این حرف را باور دارد.اینجاست که من با نویسنده مشکل پیدا میکنم. به راستی اظهار نظر کردن در باره موضوعاتی که بسیار عظیم هستند چه دردی از بشریت دوا میکند؟ بودن خدا به همان اندازه بزرگ است که نبودن آن. اگر فقط یک بار باور کنیم که از راز هستی چیزی نمیدانیم مسئله حل میشود و دیگر دنبال این بحث ها نمیرویم. در همین روزها مقالهای خواندم در باره ی احساسات گیاهان. این مقاله علمی بود و روشن میکرد که گیاهان حسی بسیار قوی دارند. اگر کسی به قصد چیدن و با کندن برگ به سوی گیاه برود او بسیار سریع درک میکند و واکنش نشن میدهد. در اینده شاید چه بسا با پوست انداختن دانشی که امروز داریم افراد متخصص درک حال و احوال گیاهان بشوند. مثلا شخصی دکترای نعناشناسی خواهد گرفت. حرف را بد زدم. منظورم این است که کلیشههایی که ما از ایران بیرون آوردهایم الزاما به معنای دانش نیست. البته خواننده دچار این اشتباه نشود که علی رادبوی فرد متعصبی است. برعکس او در عوالم رانندگی اتوبوس کم کم به نوعی حالت تسامح و تساهل رسیده است.یعنی همان حالت تولرانس. راستس پارسی این واژه چه می تواند باشد؟ مثلا گذشتانه؟ یا شاید گذشتیدن؟ گاهی دچار این احساس میشوم که در جمله بندیهای زبانی دست ببرم و مثلا بگویم: بودیدن را چگونه میتوان بود؟ خیلی غلط است؟ نمیدانم. به هر حال علی رادبوی در آمریکا می نویسد و خودش
هم چاپ میکند؛ بی توقع و ساده
***








پاسخی بگذارید