
سازماندهی نظری و مسئله رابطه نظریه، سیاست و سازمان
پاسخی به نقد صمد وکیلی
از رفیق عزیزم جناب صمد وکیلی برای خواندن دقیق و جدی نوشتهام و طرح این بحث سپاسگزارم. سپاسگزارم از این جهت که امکان بازگشت و تدقیق مبانی نظری مقالهام را مجددا فراهم آورد.
اجازه بدهید با یک گفتاورد از مارکس آغاز کنم:
«خود پراتیک فلسفه، نظری است؛ این نقد است که وجود فردی را با ذات، و واقعیت خاص را با ایده میسنجد.»
نکتهبینی جناب وکیلی مطلب مهمی را یادآوری میکند: اگر عباراتی مانند «عقب نشستن از فعالیت سیاسی مستقیم» یا «پا پس کشیدن از کار سازمانی» به معنای کنارهگیری مارکس از سیاست جاری، مبارزات کارگری یا هرگونه فعالیت سازمانی فهمیده شود، چنین برداشتی با واقعیت زندهگی مارکس سازگار نیست. همانطور که صمد عزیز اشاره کردند، مارکس در دهه ۱۸۵۰ روزنامهنگاری سیاسی میکرد، تحولات جاری را دنبال میکرد و با مبارزات کارگری درگیر بود؛ بعدها نیز در بینالملل فعالانه شرکت کرد و در تدوین اسناد و جهتگیریهای آن نقش داشت.
اما مسئله مقاله من اساسا این نبود.
نکتهای که به نظرم در نقد جناب وکیلی گم شده، تمایز میان فاصله گرفتن از یک شکل تاریخی، کرانمند، مشروط و گذرای سازمانی و کنارهگیری از سیاست و پراتیک نقد و تغییر است. من نگفتهام مارکس در دهه پنجاه و شصت قرن نوزدهم سیاست را کنار گذاشت یا از جنبشهای موجود جدا شد. سخن بر سر این بود که مارکس حاضر نشد در شرایطی که شکل سازمانی پیشین دیگر ضرورت تاریخی خود را از دست داده بود، صرفا برای حفظ تصور «عمل سیاسی»، همان شکل را بازسازی کند.
اینجا شاید لازم باشد به چند گفتاورد و یادآوری از مارکس اشاره کنم تا تمایز آنچه من عرض کردم با برداشت رفیق عزیز صمد روشنتر شود.
دوستان قدیمیتر «جمعیت کمونیستی» بعدها در سال ۱۸۵۹ در نامهای از مارکس درخواست کرده بودند که «جمعیت کمونیستی» را تجدید سازماندهی کند. مارکس پس از یک سال به درخواست آنها پاسخ منفی میدهد.
دراکتبر ۱۸۵۳ در نامهای به انگلس مینویسد: «از میان همهی تجربیات ناخوشایند دورهی اقامتم در اینجا بیشترین آنها مرتباً بهخاطر بهاصطلاح دوستان حزبی بوده است… من پیشنهاد میکنم در اولین فرصت بهطور علنی اعلام کنم که من ابداً کاری به کار هیچ حزبی ندارم.» (مجموعه آثار، ۳۹:۳۸۵)
او در نامهای به انگلس در ۸ دسامبر ۱۸۵۷ نوشت: «من تمام شب و هر شب دیوانهوار مشغول کار جهت گردآوری مطالعات اقتصادیام هستم بلکه بتوانم قبل از توفان حداقل خطوط عمدهی آن را روشن کنم.» (مجموعه آثار، ۴۰:۲۱۷)
در نامهای دیگر به انگلس مینویسد: «من تا ساعت ۴ صبح بهطور همهجانبه مشغول کارم. من درگیر انجام دو وظیفهام: ۱- تشریح رئوس اقتصاد سیاسی (هم برای منافع عموم و هم مشخصا برای خودم؛ برای خلاصشدن از این کابوس، مطلقا اساسی است که به وجهی همهجانبه وارد موضوع شوم)، و ۲- بحران کنونی.» (مجموعه آثار، ۴۰:۲۲۴)
سپس در نامهای به فردیناند لاسال در ۲۱ دسامبر توضیح میدهد که: «بحران تجاری کنونی من را وادار کرده است که مشغول کاری جدید روی خطوط عمدهی اقتصاد سیاسیام گشته و نیز چیزی دربارهی بحران کنونی آماده کنم.» (مجموعه آثار، ۴۰:۲۲۵)
در ۲۹ فوریه ۱۸۶۰، در پاسخ فریلیگرات نامهای مفصل مینویسد: «ابتدا باید متذکر شوم که وقتی “جمعیت” به فرمان من در نوامبر ۱۸۵۲ منحل گشت، من دیگر هرگز به جمعیتی وابسته نبودهام، چه علنی و چه مخفی. پس بنابراین حزب در این مفهومِ کاملا مشروط، ۸ سال پیش فاقد هستی گردید… همانطور که به خاطر داری، وقتی به من پیشنهاد تجدید سازماندهی جمعیت قدیمی شد، من پاسخ دادم که از سال ۱۸۵۲ به هیچ تشکیلاتی وابستگی نداشته و قویا معتقدم که پژوهشهای نظریام برای طبقهی کارگر کاربرد بیشتری دارد تا سروکله زدن با تشکیلاتی که دورانش در اروپا به سرآمده است. بهخاطر این “انفعال” بهشدت و مرتباً به من حملهور شدند… بنابراین، من از سال ۱۸۵۲ نسبت به برداشتی که نامهی تو از “حزب” دارد هیچ اطلاعی ندارم. اگر تو یک شاعری، من هم یک منتقدم و برایم تجربیات ۵۲-۱۸۴۸ بسیار کفایت میکند. “جمعیت” صرفا یک پرده از تاریخ حزب بود.» سپس در انتهای نامه نتیجه میگیرد که «من با صراحت نظراتم را بیان کردم که اطمینان دارم تو هم کلا با آنها توافق داری. بهعلاوه، من کوشیدم سوءبرداشت ناشی از این تصور را برطرف کنم که گویا منظور من از “حزب” یک “جمعیت” است که هشت سال پیش منقضی شد، یا هیئت تحریریهای که ۱۲ سال پیش منحل شد. منظور من از حزب، حزب در معنای گستردهی تاریخی بود.» (مجموعه آثار، جلد ۴۱، صص. ۸۰-۸۷)
(تمام قسمتهای گفتاورد، ترجمه علی جواهریان از متن مقاله «حکایت بیعملی مارکس» است.)
مارکس همزمان میتوانست در روزنامه درباره مبارزات جاری بنویسد، بحران اقتصادی را تحلیل کند، با کارگران و نیروهای سیاسی در تماس باشد و در عین حال از بازسازی «جمعیت کمونیستی» یا تبدیل یک سازمان تاریخی و مشروط به الگویی قابل تکرار خودداری کند. بنابراین فاصله گرفتن از یک شکل سازمانی، به هیچ وجه به معنای فاصله گرفتن از پراتیک سیاسی نیست.
این تمایز در متن مقاله من مهم است. هرچند بخش مهمی از شواهدی که جناب وکیلی به آنها استناد میکند، دقیقا همین تمایز را تایید میکند.
اگر سازمان را فقط در معنای حزب، انجمن، بینالملل، شورا یا هر ساختار بیرونی دیگری بفهمیم، آنگاه طبیعی است که کار «سرمایه» سازماندهی به شمار نیاید. اما مفهوم «سازماندهی نظری» دقیقا از همین جا آغاز میشود: آیا سازمان فقط شکل بیرونی تجمع نیروهاست، یا میتواند لحظهای از خودسازمانیابی آگاهی تاریخی نیز باشد؟
من در مقاله از معنای دوم دفاع کردهام.
«گروندریسه» و «سرمایه» صرفا انباشتی از اطلاعات اقتصادی نیستند. مارکس عناصر پراکنده واقعیت سرمایهداری ــ کالا، پول، کار، ارزش، سرمایه، دستمزد، رقابت و بحران ــ را در نسبت درونیشان قرار میدهد و ساختار کلیتی را آشکار میکند که در تجربه بیواسطه پراکنده و طبیعی به نظر میرسد.
این همان چیزی است که من «سازماندهی نظری» نامیدهام.
سازماندهی نظری، سازمان دادن چند مفهوم در ذهن یک متفکر نیست؛ سازمان دادن واقعیت در سطح مفهوم است. واقعیتی که در سطح پدیدار پراکنده است، در مفهوم نسبتهای درونی خود را آشکار میکند. از این منظر، نظریه صرفا درباره واقعیت نیست؛ شکل خاصی از پراکسیس است که امکان فهم و تغییر واقعیت را دگرگون میکند.
به همین دلیل عبارت مارکس درباره «پیروزی علمی برای حزب» اهمیت دارد. وقتی مارکس از «حزب» سخن میگوید، این مفهوم همیشه با یک تشکیلات بالفعل یکی نیست. چنان که خود او در نامه به فریلیگرات میان «جمعیت» تاریخی و «حزب در معنای گسترده تاریخی» تمایز میگذارد. پس میتوان از «حزب» سخن گفت، بیآنکه آن را به یک سازمان معین و موجود فروکاست.
ضرورت سازمان سیاسی با جاودانهگی یک شکل تاریخی و تکرار آن یکی نیست.
اینکه طبقه کارگر برای عمل به مثابه یک نیروی تاریخی به سازمان سیاسی نیاز دارد، به این معنا نیست که حزب، بینالملل یا هر شکل دیگری که در یک شرایط تاریخی پدیدار شده است، باید به صورت الگوی از پیش موجود برای همه شرایط آینده حفظ شود. شکل سیاسی خود یک «تعین» تاریخی است؛ و هر تعین، به دلیل همین تعینیافتهگی، کرانمند بودن را درون خود دارد.
اگر یک شکل سازمانی از دل نیازهای واقعی جنبش پدید آمده باشد، نمیتوان آن را صرفا حتی به دلیل موفقیت تاریخیاش حقیقت نهایی سازمان دانست. همان شکل در شرایطی دیگر ممکن است به مانع تبدیل شود. نفی آن، نفی سازمان نیست؛ نفی اینهمانی سازمان با آن شکل معین است.
به همین معنا، سخن مارکس درباره بینالملل پس از کمون بسیار مهم است. او نه ضرورت کنش جمعی طبقه کارگر را نفی کرد و نه ضرورت سازمان سیاسی را. آنچه نفی شد، تصور امکان بازتولید همان شکل تاریخی بینالملل بود.
این دقیقا با نقل قول دیگری که وکیلی از مارکس میآورد تناقضی ندارد. اینکه طبقه کارگر برای عمل سیاسی نیازمند سازمان باشد، به این معنا نیست که یک سازمان تاریخی معین باید جاودانه شود.
صمد عزیز؛ مارکس از سیاست کنار نکشید؛ از اینهمانی سیاست با اشکال سیاسی موجود فراتر رفت.
این تمایز برای فهم دوره پس از ۱۸۴۸ اساسی است. مارکس در همان زمانی که درگیر مسائل سیاسی روز بود، کار نظری عظیمی را نیز پیش برد. «گروندریسه» و سپس «سرمایه» محصول گسست از واقعیت موجود نبودند؛ برعکس، از دل همان واقعیت، بحرانها، مبارزات و تجربههای تاریخی برآمدند.
مفهوم «درونمان» از همین جا شکل میگیرد. درونمان به معنای تسلیم شدن به وضعیت موجود نیست. یعنی نقطه عزیمت نظریه همان واقعیتی است که در آن زندهگی و مبارزه میکنیم؛ نظریه از بیرون تاریخ وارد نمیشود تا حقیقتی آماده را بر آن تحمیل کند. اما درونمان اگر به تکرار بیواسطه آنچه موجود است تبدیل شود، دیگر نقد نیست.
درونمان بدون فراروی، به بازتولید «موجود» میانجامد؛ فراروی بدون درونمان به انتزاع و طرحی بیرون از واقعیت تبدیل میشود.
سازماندهی نظری دقیقا در همین فاصله شکل میگیرد.
مارکس عناصر پراکنده واقعیت سرمایهداری ــ کالا، پول، کار، دستمزد، ارزش، سرمایه، رقابت و بحران ــ را از بیرون به آن اضافه نکرد. این عناصر از پیش در واقعیت وجود داشتند. کار نظری او این بود که نسبت درونی آنها را آشکار کند و آنچه در تجربه بیواسطه پراکنده و گسسته به نظر میرسید، در سطح مفهوم سازمان دهد.
بنابراین سازماندهی نظری، «سازمان دادن چند مفهوم در ذهن» نیست؛ سازمان دادن واقعیت در سطح مفهوم است.
این همان معنایی است که من از «سازماندهی نظری» به عنوان شکلی از پراتیک در نظر دارم.
رفیق عزیز جناب وکیلی، نمونههای متعددی از فعالیت سیاسی مارکس میآورد: روزنامهنگاری، بینالملل، «مزد، قیمت و سود»، «جنگ داخلی در فرانسه» و «نقد برنامه گوتا». این شواهد تاریخی درستاند، اما به نظرم نتیجه دیگری باید از آنها گرفت: نظریه و سیاست دو زندهگی جداگانه در مارکس نبودند.
کار نظری مارکس از «درون» سیاست و جامعه جدا نشد؛ اما در سطح بلافصل سیاست نیز متوقف نماند. نظریه از تجربه سیاسی تغذیه کرد، آن را در مفهوم بازسازی کرد و دوباره امکان فهم و عمل سیاسی را دگرگون ساخت.
پس «درونمان» و «فراروی» دو مرحله جداگانه نیستند. فراروی واقعی از درون همان تعینی صورت میگیرد که نقد میشود.
به همین دلیل، نقد سازمان تاریخی نیز به معنای نفی ضرورت سازمان نیست. به عبارتی ضرورت سازمان سیاسی با ضرورت یک شکل ثابت سازمان سیاسی یکی نیست.
دوباره تاکید میکنم؛ اتحادیه، حزب، بینالملل، شورا یا هر شکل دیگری، هرگاه از نیازهای واقعی یک جنبش برآمده باشد، دارای ضرورت تاریخی است؛ اما همین ضرورت تاریخی به معنای مطلق شدن آن شکل نیست. هر شکل سازمانی یک تعین تاریخی است و هر تعین، حدود و امکان نفی خویش را نیز در خود دارد.
وقتی مارکس پس از افول بینالملل از بازسازی آن به عنوان یک الگوی همیشهگی استقبال نمیکند، این به معنای نفی سازمان سیاسی نیست. مسئله نفی اینهمانی «سازمان» با یک شکل تاریخی معین است.
درست در همین نقطه، تفاوت میان سازماندهی سیاسی و سازماندهی نظری آشکار میشود.
سازماندهی سیاسی نیروهای واقعی را برای کنش جمعی سازمان میدهد؛ سازماندهی نظری، تجربه، تضادها و امکانهای همان جنبش را در سطح مفهوم سازمان میدهد. اولی بدون دومی میتواند به بازتولید اشکال تثبیت شده فروکاسته شود؛ دومی بدون اولی نیز میتواند به نظریهای بیگانه با پراتیک تبدیل شود.
سازماندهی نظری، لحظه خودنقدی و خودفراروی سازمان سیاسی است.
سازماندهی نظری وظیفهاش حفظ یک تشکیلات نیست؛ حفظ و گسترش توانایی جنبش برای فهم خویش، نقد اشکال موجود و یافتن اشکال مناسب با تعین تاریخی جدید است.
نظریه از واقعیت موجود آغاز میکند؛ از تضادها، مبارزات، بحرانها و تجربه تاریخی موجود. اما در آنها متوقف نمیماند. آنچه در تجربه پراکنده است، در مفهوم سازمان مییابد و از این طریق امکانهای نهفته در وضعیت موجود آشکار میشوند. بنابراین نظریه هم درون واقعیت است و هم از تعین بلافصل آن فراتر میرود.
فراروی، گسست از واقعیت نیست؛ فراروی از محدودیت درونی همان واقعیت است.
از این رو رابطه نظریه و جنبش را باید دیالکتیکی دانست: نظریه به جنبش امکان فهم خود را میدهد و جنبش نیز با تجربه و تضادهای تازه، نظریه را وادار به بازاندیشی میکند. «مزد، قیمت و سود»، «جنگ داخلی در فرانسه» و «نقد برنامه گوتا» نمونههای مهم همین رفت و برگشتاند.
مارکس از تاریخ بیرون نرفت تا درباره آینده نظریهپردازی کند؛ در دل تاریخ ماند و از سطح بلافصل آن فراتر رفت.
بنابراین «پیشاپیش بودن» نظریه را نیز نباید زمانی و مکانیکی فهمید. منظور این نیست که متفکر امروز بنشیند و نسخه جنبش فردا را بنویسد. برعکس، سازماندهی نظری درست در برابر چنین کاری قرار دارد. نظریه قرار نیست جنبش آینده را سازمان دهد؛ باید امکان فهم آن را فراهم کند و خود مبنایی برای سازمانیابی قرار گیرد.
جنبش وقتی بالفعل میشود، ناچار با شتاب، تصمیم، سازمانیابی و قدرت سیاسی مواجه است. نمیتوان انتظار داشت در متن یک بحران تاریخی، همان مقدار زمان و امکان پژوهشی فراهم باشد که برای سالها کار بر «سرمایه» لازم بود. بنابراین آنچه باید پیشاپیش وجود داشته باشد، نه «برنامهای برای جنبش آینده»، بلکه توان نظری تشخیص امکان از محدودیت، امر نو از تکرار گذشته، و شکل درونی جنبش از شکل تحمیل شده بر آن است.
مسئله مقاله من دفاع از «بیعملی» نیست؛ برعکس، نقد تصور محدودی است که فقط فعالیت قابل مشاهده و تشکیلاتی را عمل میداند.
مارکس خود در نامه به زیگفرید مایر همین مسئله را با زبانی روشن بیان میکند: اگر کتاب خود را ناتمام میگذاشت، میبایست خود را «بیعمل» میدانست. این سخن به معنای نفی عمل سیاسی نیست؛ معنایش این است که عمل را نمیتوان با حضور فوری در تشکیلات یکی گرفت.
در نتیجه، شاید دقیقترین صورتبندی بحث این باشد:
فاصله گرفتن از یک شکل تاریخی سازمانی، نفی سازمان نیست؛ نفی اینهمانی سازمان با یک شکل معین است.
از همین جا میتوان به مسئله امروز رسید. وظیفه نظریهپرداز مارکسیست نه آن است که بیرون از جنبش بنشیند و نسخهای برای آن بنویسد، و نه آن است که در آگاهی بالفعل جنبش حل شود. وظیفه او ایجاد امکان بازگشت جنبش به خویش در سطح مفهوم است؛ یعنی جنبش بتواند آنچه هست، محدودیتهای آن و امکانهایی را که هنوز نیست اما درون آن شکل گرفته است، بهتر بشناسد.
به این معنا، سازماندهی نظری نه رقیب سازمان سیاسی است و نه جایگزین آن.
سازمان سیاسی شکل تاریخی جنبش است؛ سازماندهی نظری، لحظه خودآگاهی، نقد و فراروی آن شکل است.
نه حزب به مثابه حقیقت نهایی،
نه نظریه به مثابه نسخهای بیرون از جنبش،
بلکه پراکسیسی که در آن نظریه و سازمان، هر دو، تعینهای تاریخی جنبشاند و هر دو باید امکان نقد و فراروی خویش را حفظ کنند.
تجربه مارکس پس از ۱۸۴۸ نه داستان «کنارهگیری از سیاست» است و نه داستان «انتخاب نظریه به جای عمل». مسئله عمیقتر است: تشخیص شکل مناسب عمل در شرایطی که شکل پیشین دیگر نمیتواند خود را بدون تغییر تکرار کند.
و شاید مهمترین درس مارکس همین باشد:
وظیفه نظریه حفظ گذشته نیست؛ سازمان دادن امکان تاریخی آینده از دل نقد اکنون است.
شاید اختلاف من با صمد وکیلی در نهایت بیش از آنکه اختلافی تاریخی باشد، اختلافی مفهومی باشد. وکیلی «سازمان» را عمدتا در معنای تشکیلاتی آن میخواند؛ در حالی که بحث من از سازمان در معنایی گستردهتر است: سازمان یافتن تجربه تاریخی، تضاد اجتماعی و امکان رهایی در سطح مفهوم.
اگر سازمان را فقط حزب، بینالملل، کنگره یا تشکیلات بدانیم، «سازماندهی نظری» اساسا دیده نمیشود. اما اگر سازمان را لحظهای از پراتیک تاریخی بدانیم، آنگاه میتوان فهمید که چرا یک متفکر میتواند هم در سیاست حضور داشته باشد و هم بخش بزرگی از نیروی خود را صرف کاری کند که در ظاهر «غیرسیاسی» به نظر میرسد، اما در سطح تاریخی، یکی از بنیادیترین اشکال مداخله در سیاست است.
بنابراین مسئله مقاله من دفاع از بیعملی نیست؛ نقد تصور محدودی از عمل است.
نقد سازمان تاریخی، نفی ضرورت سازمان نیست؛ نقد اینهمانی سازمان با شکل تاریخی معین است.
و سازماندهی نظری نیز جایگزین سازمان سیاسی نیست؛ توان نظری جنبش برای نقد شکل موجود و فراروی از آن است.
این، به نظر من، معنای عمیقتر سازماندهی نظری است.
هرچند صمد عزیز تلاش میکند شکل سازمانی و حزبی پیشین و بازسازی مجدد آن را موجه کند، اما به نظرم در این امر چندان موفق نیست.
صمد عزیز، به نظر شما ایده ابدی آزادی و رابطه آن با ضرورت و کار ــ که پیشین است ــ به چه صورتی در اندیشه مارکس شکل گرفته است؟ مگر جز این است که این ایده حاصل یک تاریخ فلسفی و تنگاتنگ با مفهوم «درونمان» است؟
به تحول خود اندیشه نیز باید توجه داشت.
آیا به نظر شما همین امر و امور دیگری که در فلسفه رهاییبخش مارکس وجود دارد، نمیتواند مبنای سازمانیابی سیاسی در جنبشهای آینده قرار گیرد؟
تاریخ نشان داده است که تودهها خود قادرند شکل سازمانیابی خویش را بسازند. آنچه اهمیت دارد، محتوای نظری این سازمانیابی است. تودهها صرفا با اتحاد، حزب یا شورا به پیروزی نخواهند رسید؛ برای پیروزی، به یک تئوری انقلابی و انتقادی نیازمندند؛ تئوریای که سازمانیابی را نه به شکل ازپیشتعیینشده، بلکه به مثابه لحظهای درونمان از پراتیک رهایی بفهمد.
یک مبنای عام برای وحدت چپ وجود دارد و آن رهایی انسان است و آن هم بر اساس یک ایده پیشین که مارکس است.
ایدهی انسان مارکس، یک ایدهی جامع و کامل است. مسئله این نیست که «پیشاپیش» وجود داشته و باید بر فرایند تاریخ تحمیل شود، بلکه چشماندازی است که پتانسیل آن در اینجا و اکنون، در انسان کنونی درونمان است. https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=pfbid0XGdG9L8Kh9BRjqZjoK5Vt2BdiCBT5r3nz2wMW1KaPBFCibDUDHJkEtKm2qPBBvo3l&id=100002504736419&__cft__[0]=AZjn89mbUJON10rRtP2v8bfe4ANOsuxqKGEhTHRMDv-fyHFPY2WNXbb_ag6NGjT_gqbhk6dw0On45giG3HwCJZNztr5QFWkB7pPm7ZG-DtUSFYneD6SSaLzyKFHKIf-eb5eK1G5p-GgmTjMPLm7HNQjO7r0_xrK8n5-rMvlrTiqtXXpezvoO9q4ct2M&__tn__=-UK-R








پاسخی بگذارید