آیا مارکس میخواست خانه مردم را بگیرد؟

مهرداد خامنهای
۲ آگوست ۲۰۲۶
شاید هیچ جملهای از مانیفست کمونیست به اندازه این عبارت بد فهمیده نشده باشد: «لغو مالکیت خصوصی.»
برای بسیاری همین یک جمله کافی است تا نتیجه بگیرند که مارکس میخواست خانه مردم، لباسشان، ماشینشان یا وسایل شخصیشان را مصادره کند. اما آیا واقعاً مارکس چنین چیزی گفته بود؟ البته که نه. مشکل از آنجا آغاز میشود که امروز واژه «مالکیت خصوصی» را با «دارایی شخصی» یکی میگیریم در حالی که مارکس میان این دو تفاوت اساسی قائل بود.
مارکس درباره کدام مالکیت سخن میگفت؟
مارکس هرگز نگفت مردم نباید خانه یا وسایل زندگی داشته باشند. او از لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید سخن میگفت. یعنی مالکیتی که از طریق آن گروهی کوچک بر کار و زندگی میلیونها نفر سلطه پیدا میکنند. کارخانه، بانک، زمینهای عظیم کشاورزی، شرکتهای بزرگ. امروز نیز باید اضافه کرد: پلتفرمهای دیجیتال، زیرساختهای هوش مصنوعی و شبکههای داده.
خانه شما موضوع بحث مارکس نبود
اگر یک خانواده خانهای برای زندگی دارد این همان چیزی نیست که مارکس نقد میکند.
اما اگر هزاران واحد مسکونی تنها برای کسب سود نگهداری شوند در حالی که میلیونها نفر توان خرید یا اجاره خانه ندارند مسئله دیگر صرفاً «مالکیت شخصی» نیست. اینجاست که مالکیت به قدرت تبدیل میشود و قدرت نابرابری را بازتولید میکند.
چرا مارکس این مسئله را مطرح کرد؟
مارکس میپرسید: چگونه ممکن است کسانی که کار میکنند هر روز فقیرتر شوند اما کسانی که مالک سرمایهاند ثروتمندتر شوند؟ پاسخ او این بود که در سرمایهداری مالکیت فقط حق استفاده از یک شیء نیست. مالکیت حق کنترل کار دیگران نیز هست. کسی که کارخانه را مالک است درباره استخدام، اخراج، دستمزد و آینده هزاران نفر تصمیم میگیرد. بنابراین مسئله فقط پول نیست. مسئله قدرت است.
آیا مارکس مخالف ثروت بود؟
خیر.
یکی از بزرگترین سوءبرداشتها درباره مارکس این است که او میخواست همه مردم فقیر باشند یا همه به یک اندازه درآمد داشته باشند. مارکس هرگز چنین چیزی نگفت. برعکس، او معتقد بود جامعه باید آنقدر ثروتمند، پیشرفته و مولد باشد که همه انسانها بتوانند از زندگیای شایسته برخوردار شوند. آنچه او نقد میکرد، ثروت نبود بلکه شیوه تولید و توزیع ثروت بود. او با ثروتی که از خلاقیت، دانش، نوآوری و کار انسانها به وجود میآید مسئلهای نداشت. مسئله او ثروتی بود که از مالکیت انحصاری بر ابزار تولید و از بهرهکشی نیروی کار دیگران انباشته میشود.
به همین دلیل میپرسید: چرا کسانی که ارزش را تولید میکنند سهم کمتری از آن دارند؟ و چرا کسانی که مالک سرمایهاند بدون مشارکت مستقیم در تولید سهم بیشتری میبرند؟
برابری از نظر مارکس یعنی چه؟
مارکس هرگز از برابری به معنای «همه دقیقاً یکسان باشند» دفاع نکرد. او میدانست انسانها استعدادها، علایق و تواناییهای متفاوتی دارند. آنچه او میخواست برابری فرصتها برای شکوفایی انسان بود و نه یکسانسازی انسانها. در جامعهای که مارکس تصور میکرد هیچ کودکی نباید به دلیل فقر از آموزش محروم شود. هیچ بیماری نباید به دلیل نداشتن پول درمان نشود. هیچ انسانی نباید تمام عمر خود را فقط برای زنده ماندن بفروشد. هدف فقیر کردن ثروتمندان نبود بلکه هدف از میان بردن شرایطی بود که فقر و ثروت افراطی را همزمان تولید میکند.
شاید مشهورترین جمله مارکس که در نقد برنامه گوتا آمده بهترین خلاصه اندیشه او باشد:
«از هر کس به اندازه تواناییاش، به هر کس به اندازه نیازش.»
این جمله اغلب اشتباه فهمیده میشود. مارکس نمیگفت همه باید درآمد یکسان داشته باشند.
او میگفت هر انسان باید بتواند استعدادهای خود را آزادانه شکوفا کند و به اندازه توانایی خود در جامعه مشارکت داشته باشد. در مقابل جامعه نیز باید نیازهای اساسی همه انسانها را تضمین کند. نه بر اساس میزان ثروتشان بلکه بر اساس انسان بودنشان. در چنین جامعهای، آموزش، درمان، مسکن، امنیت و کرامت انسانی کالاهای لوکس نیستند بلکه آنها حقوق همگانیاند.
جامعهای ثروتمندتر، نه فقیرتر
برخلاف تصور رایج مارکس آرزوی جامعهای فقیر را نداشت. او آرزوی جامعهای را داشت که آنقدر ثروت، فناوری و بهرهوری تولید کرده باشد که رقابت دائمی برای بقا جای خود را به همکاری، خلاقیت و آزادی بدهد. در چنین جامعهای پیشرفت فناوری قرار نیست فقط سود صاحبان سرمایه را افزایش دهد. بلکه باید زمان آزاد بیشتری برای همه انسانها ایجاد کند. زمانی برای هنر، علم، عشق، دوستی، آموزش و مشارکت در زندگی اجتماعی. مارکس ثروت را دشمن انسان نمیدانست.
او میپرسید: چه کسی این ثروت را تولید میکند؟ چه کسی آن را در اختیار میگیرد؟ و چرا کسانی که بیشترین نقش را در تولید آن دارند کمترین سهم را از آن میبرند؟
آیا لغو مالکیت خصوصی یعنی دولتی شدن همه چیز؟
اینجا نیز یکی از بزرگترین سوءتفاهمها شکل گرفته است. بسیاری تصور میکنند اگر مالکیت خصوصی لغو شود همه چیز باید متعلق به دولت باشد. اما این نتیجه الزاماً از آثار مارکس به دست نمیآید. تجربه قرن بیستم نشان داد که انتقال مالکیت از سرمایهدار به دولت اگر با دموکراسی همراه نباشد میتواند فقط نوع دیگری از تمرکز قدرت ایجاد کند. به همین دلیل بسیاری از متفکران چپ معاصر از شکلهای گوناگون مالکیت سخن میگویند: تعاونیها. مالکیت اجتماعی. مالکیت عمومی با نظارت دموکراتیک. پلتفرمهای دیجیتال غیرانتفاعی.
مدلهایی که هم از انحصار شرکتهای خصوصی فاصله بگیرند و هم از تمرکز بوروکراتیک دولت.
مسئله امروز چیست؟
در قرن بیستویکم مالکیت دیگر فقط زمین و کارخانه نیست. مالکیت، کنترل اطلاعات و زیرساختهای دیجیتال نیز هست.
شاید امروز بیش از آنکه درباره لغو مالکیت خصوصی بحث کنیم باید درباره دموکراتیککردن مالکیت و قدرت گفتوگو کنیم. این همان نقطهای است که میتواند گفتوگوی مارکس با قرن بیستویکم را دوباره آغاز کند.
دیدن موارد کمتر








پاسخی بگذارید