یکسو خنده
یکسو گریه
یکسو تاجی از دود
یکسو دستی خالی،
برنده، در آینه میلرزد،
بازنده در خوابِ گلها لبخند میزند.
هیچکس نمیداند لحظه از کدام در وارد میشود،
شاید چشمِ خندان،
ناگهان چاهِ اشک شود،
شاید لبِ گریان،
پرندهای سپید رها کند.
پیروزی، کلاهیست بر سرِ باد،
شکست، سایهایست زیرِ پایِ ماه.
ما با شمشیرهای کاغذی به جانِ هم افتادهایم،
و مرگ، پشتِ پرده،
بیصدا صندلیها را میشمارد.
آخر چه میماند؟
نه تاج، نه تخت، نه بُرد، نه باخت.
تنها مشتی خاک.
اما میانِ آنان که تاج خواستند
و آنان که لبخند بخشیدند،
خاک یکسان سخن نمیگوید.
ر. باقری







پاسخی بگذارید