پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

, ,

رضا باقری – دلنوشته

دل‌نوشته

با خودم، نه با هیچ‌کس دیگر، عهد کرده بودم که دیگر واژه‌ای برای دلم نگویم؛ نه بسازم، نه بخوانم، نه بنویسم. خواسته بودم سکوت کنم؛ مانند آنان که جهان را در لحظه‌ی شکستن می‌بینند و باز لب فرو می‌بندند؛ چون نردبانی خاموش بر دیوار، که پله‌هایش را به پای مجریانِ درد می‌سپارد تا آسان‌تر بالا روند و چراغِ خانه‌های مردم را خاموش کنند. اما این دل، اگرچه شکسته است و هزاران پاره شده، هر پاره‌اش جایی افتاده: در آهِ شهری، در دل‌تنگیِ کوچه‌ای، بر سنگفرشِ سرخِ خیابانی، در پشت پنجره‌ای که ترس پرده ها می لرزاند.‎

و اکنون همه‌ی آن پاره‌ها گرد آمده‌اند در همین‌جا؛ در همین نقطه‌ی پنهان و بی‌نام، جایی میان ذهن و گلو، همان‌جا که کلمات بی‌اجازه زاده می‌شوند، از تاریکی پائین می‌آیند و بر زبانم می‌نشینند.

من می‌خواهم آن‌ها را نگویم، نشنوم، ننویسم؛ اما مگر می‌شود؟

وقتی از خود بیخود، کنار من‌اند‎ وقتی سکوت میکنم، از حنجره‌ام شعله می‌کشند. وقتی می‌خواهم خودم باشم، فقط خودم، باز از سایه‌ها بیرون می‌خزند و نام مرا با دهانی خشک، گرسنه و خونین صدا می‌زنند.

این چه زندگی‌ست که من گمان می‌کنم مستقل‌ام و می‌توانم برای خودم تصمیم بگیرم، در حالی که واژه‌ها چون پرندگانِ بی‌پناه و بی‌آشیانه بر شانه‌هایم نشسته‌اند و هر جا می‌روم، آسمان مرا با خود می‌برند؟ من می‌روم، آنها پیشاپیش بر تودههای واژه نشسته اند. می‌گریزم، اما رد پایشان بر پیشانی‌ام مانده است. خاموش می‌شوم، اما سکوت نیز دهان باز می‌کند و از من سخن می‌گوید.

میدانم تنها در واپسین لحظه‌ی زندگی، وقتی چشم‌هایم را بر هم می‌گذارم و دیگر هرگز نخواهم بود تا فکر کنم، این واژه‌ها از ذهنم بیرون مشود.‎روند. و آن‌گاه، در آن تاریکیِ بی‌بازگشت، دل از بارِ زبان رها می‎ اما نه؛ من پیش‌تر آن‌ها را در نوشته‌هایم، در کتاب‌هایم، در شعرهایم پنهان کرده‌ام؛ مثل براده‌های تیز آهن در دالان‌های تاریک رگ‌هایم، مثل شعله‌هایی بر پوست زبانم، مثل اشک‌های تنهایی، مثل فراموشی‌های ماندگاری در یاخته‌های قلبم؛ فراموشی‌هایی که حتی نام خود را از یاد برده‌اند، اما هنوز می‌سوزانند.

هر کس از مصیبت مردم می‌گریزد، کتاب‌هایم را نخواند.

هر کس تنها به آینه‌ی خود دل بسته است، کتاب‌هایم را نخواند.

هر کس از زخم، از فریاد، از رنجِ جهان می‌ترسد، از کنار این واژه‌ها بگذرد.

اگر کسی نمی‌خواهد بداند پشت هر کلمه، دستی بریده، چشمی خیس، کودکی بی‌پناه، خیابانی زخمی و انسانی تنها ایستاده است، همان بهتر که نامم فراموش شود، اگر قرار است درد را تنها در گورستانِ دیگران ببینند. همان بهتر که صدایم در باد گم شود،

اصلاً چه کسی هنوز حوصله دارد کنار دلی شکسته بنشیند و صدای خرد شدن استخوان‌ها را بشنود؟ چه کسی جرئت دارد گوشش را بر سینه‌ی این جهان بگذارد و بفهمد که این تپش، زندگی نیست؛ ادامه‌ی همان فریادی‌ست که هیچ‌گاه به پایان نرسیده است. همان فریادی من درسکوت دارم.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب