پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

اشعار ترکی آذربایجانی- ثریا خلیق خیاوی

ثریا خلیق خیاوی

آثار چاپ شده‌ی ایشان: مجموعه شعر «دختر شهر یئری»، ترجمه رمان «شیر سیاه» نوشته‌ی الیف شافاک به فارسی، ترجمه مجموعه شعر پرویز حسینی از زبان فارسی به ترکی آذربایجانی و تالیف رمان «قفس‌ناز» به زبان ترکی آذربایجانی.

هالای چکن قایالار

ثریا خلیق خیاوی

گورولداییر حوزون

ساعاتیمی یئره آتاراق

قاچیرام قارغالیق‌دان

پیلله- پیلله ائنیرم ایچیمه!

قاپینی ایکی اَللی بوتون گوجومله باغلاییرام؛

گؤزومون ایچینه باخیر قاپی

آنلاییر منی!

ایچیم؛

قورونموش، اَل چاتمایان بؤلگه

اطرافی هؤرولوب هالای¹ چکن قایالارلا…

بورادا هئچ چئشیت² باغلانتی ممکون دئییل

یالنیز شعر اولاشیمی³ وار

بورادا اسکی‌دَن بیر دیزه⁴ چکنده

دونیا ایشیق‌لاناردی

بوراسی تانری تار چالان یئر

بیر شعر آلیشدیریرام

اوزاقلاشیرام ساختا سالخیم سؤیودلردن

یاخین‌لاشیرام اَن گووَندیییم سنه

سن،

شعرلرین دایانمایان اوره‌یی…

اویاغام و یوخودا

یوخودایام و اویاق

تار چال آییلیم دوستوم!

تانیییم تانینمایان‌لاری

قارا قویولاری

داشیل ویجدانلاری تار، تانری، سن

سن، تانری، تار

قاپینی آچمام گرک؛

گوون نفس نفس نفس… یاییلمالی

بیر پیلله، ایکی پیلله، اوچ…

گؤزلریمی یومورام

قول‌لاریمی آچیرام

گونشه ساریلیرام

تااااار چاااال… *: بیر نوعی رقص صخره‌هایی که هالای می‌کشند

ترجمه به فارسی: ثریا خلیق خیاوی

اندوه‌ نعره می‌کشد

ساعت‌ام را بر زمین می‌اندازم

از کلاغستان فرار می‌کنم

پله‌پله به درونم فرود می‌آیم

در را با دو دست، با تمام قدرتم

می‌بندم

در, به چشم‌هایم نگاه می‌کند

درک می‌کند مرا!

درونم

منطقه‌ای خفاظت شده و دست نیافتنی

اطرافش با صخره‌هایی که هالای۱ می‌کشند، محصور شده

در اینجا هیچ نوع اتصالی ممکن نیست

تنها ارتباط شعری وجود دارد

روزگاران گذشته

این‌جا وقتی یک مصرع روشن می‌‌شد

دنیا روشن می‌شد

اینجا، مکانی است که خداوند تار می‌زند

یک شعر روشن می‌کنم

دور می‌شوم از بید مجنون‌های ساختگی

نزدیک می‌شوم به تو

با عظیم‌ترین اعتماد

تو،

تپش بی‌وقفه‌ی قلب شعرها…

خوابم و بیدار

بیدارم و خواب

تار بزن تا بیدار شوم دوست من!

بشناسم مرموزها را

چاه‌های سیاه را

وجدان‌های فسیل شده را

باید در را باز کنم

باید اعتماد، نفس نفس نفس تکثیر شود

یک پله، دو پله، سه…

چشم‌هایم را می‌بندم

بازوانم را باز می‌کنم

آفتاب را در آغوش می‌گیرم

تاااار بزن‌ن‌ن‌ن‌ن… *: نوعی رقص


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب